حوادث، وقایع، هجرت

پیشنهاد مغیره به امام علی در صفین

توضیح
تاریخ نقل می کند که مغیره بن شعبه ثقفی،پس از این که بیعت انجام گرفت نزد امام آمد و به او پیشنهاد ابقای معاویه را-هر چند بطور موقت-کرد،و امام نظر او را نپذیرفت.دوباره مغیره نزد امام (ع) برگشت،در حالی که اعتراف داشت در نظر خود اشتباه کرده است،و پیشنهاد عزل معاویه را کرد.ابن عباس او را بیرون خانه امام (ع) در حالی دید که خود نیز قصد ورود به منزل امام را داشت.و موقعی که ابن عباس با امام (ع) ملاقات کرد،از او راجع به حرفهایی که بین او و بین مغیره رد و بدل شده است پرسید،و چون امام او را از دو پیشنهاد متناقض مغیره آگاه ساخت،ابن عباس به امام (ع) عرض کرد که مغیره در نظر اولش نسبت به او خیر خواهی کرده و در نظر دومش به او خیانت ورزیده است.و او تاکید کرد که باقی گذاشتن معاویه در پست خودش،بطورموقت،مصلحت است.البته پس از این که معاویه بیعت کرد،برکنار ساختنش برای امام (ع) سهل خواهد بود.و لیکن امام (ع) در موضع خود پافشاری کرد،زیرا که او نمی خواست،در دین خود مسامحه کند و هرگز با باقی گذاردن معاویه در مقام خود-حتی یک روز-موافقت نکرد.بر بسیاری از مورخان قدیم و معاصر،این طور ثابت شده است که پیشنهاد ابن عباس و مغیره درست بوده است.و اگر امام (ع) به پیشنهاد آنها عمل می کرد نیازی به درگیری در جنگ صفین نداشت و می توانست بعدها معاویه را عزل کند،و دوران خلافت علی (ع) به جای این که پر از جنگها و خونریزیهای فراوان باشد،از ثبات و آرامش برخوردار می شد.
به نظر من کسانی که چنین اعتقادی دارند،نتوانسته اند،بینش ژرف علی (ع) و شناخت او نسبت به معاویه و خط فکری بنی امیه را،چنان که باید،درک کنند.و در عین حال،زیرکی معاویه و بلندپروازی و احتیاط کاری او را نسنجیده اند.ابن عباس نیز مرتکب دو اشتباه شده است.
امام (ع) با بینش عمیق و قدرت نتیجه گیری خویش،سالها پیش از آن که به حکومت برسد، دریافت که بنی امیه به حکومت خواهند رسید و آن را میان خود دست به دست خواهند گردانید.امام (ع) این مطلب را در زمان شورا و پیش از این که با عثمان بیعت کنند فرموده بود.آن روز به عمویش عباس گفت:«من می دانم که ایشان بزودی نزد عثمان مقرب خواهند شد…اگر او کشته شود و یا به اجل خود از دنیا برود بنی امیه حکومت را میان خود ست بدست خواهند گرداند…» (۳) .
البته روند رویدادها،خود،برای کسانی که از بینش ژرفی برخوردارند،الهام بخش این مطلب است.معاویه در زمان عمر،والی مناطق شام و اردن شده بود و در زمان عمر،بحدی نیرومند شده بود،که خلیفه دوم اعضای شورا را از اختلاف و کینه توزی نسبت به یکدیگر برحذر می داشت،مبادا در امر خلافت مغلوب معاویه واقع شوند (۴) و چون عمرپیش از وفاتش آن را به زبان آورده بود،پس تردیدی نیست که این سخن به گوش معاویه رسیده بود.و رسیدن آن خبر به گوش معاویه،خود کافی بود،که هر چه بیشتر به خلافت چشم طمع بدوزد،و او را به فکر روزی بیندازد که بتواند خلافت را از دست بزرگان صحابه بیرون ببرد.
معاویه می دانست که از راه طبیعی نمی تواند به خلافت برسد.زیرا که خلافت در نظر مسلمانان مخصوص آن عده از بزرگان صحابه بود که پیش از دیگران اسلام را پذیرفته و نسبت به اسلام اخلاص ورزیده،و در روزگار پیامبر (ص) در راه اسلام مدتها جهاد کرده بودند، آن هم در آن هنگامی که اسلام و دولت اسلامی در نخستین مراحل گسترش و بنیانگذاری بود،و معاویه از این افراد نبود.ابو سفیان پدر معاویه و خود معاویه و تمام بنی امیه-بجز عثمان و ابو حذیفه-در صف مقدم دشمنان پیامبر (ص) و دین او بودند،و به امید نابودی اسلام و پیامبر اسلام (ص) بر ضد او جنگهایی ترتیب می دادند.و اسلام نیاوردند مگر پس از این که مکه با قدرت مسلمانان فتح شد و بعد از این که اسلام آوردن آنها تنها وسیله نجات ایشان از مرگ بود.
برای این که مسلمانان خلافت را از اصحاب پیشین پیامبر (ص) و زبدگان ایشان به دشمنان پیامبر (ص) منتقل کنند،لازم بود که انحرافی جنون آمیز در روش فکری خود پیدا کنند،و یا این که دشمنان مقام نبوت با زور و قدرت بر سرنوشت اسلام استیلا یابند.در نظر مسلمانان معاویه از پدرش ابو سفیان به خلافت زیبنده تر نبود.
بعلاوه،روزگار،فرصتها را از پسر ابو سفیان دریغ نکرد.عثمان به خلافت رسید و رسیدن او به خلافت آرمان امویها را برآورده کرد و آنها را در چند قدمی رؤیاهای خود قرار داد.پس عثمان (چنان که در فصل بیست و یکم گفتیم) به حکم شخصیت دوگانه خویش،همانند پلی گردید که امکان می داد خلافت بر آن از اصحاب قدیم پاک،به بنی امیه با پیشینه تاریک عبور کند، زیرا عثمان با این که از اصحاب قدیم و از پاکان ایشان بود در عین حال خود فردی اموی بود، که پسر عموهای خود را بیش از حد دوست می داشت.و به مقتضای عقل،دلبستگی وی به ایشان،وادار می کرد تا خلافت را به ایشان انتقال دهد،و یا پسر عموهایش،یعنی آنها که به خلافت رسیدند،او را وسیله رسیدن به خلافت قرار دهند.
البته ابو سفیان با زیرکی خود موقعی که با عثمان بیعت کرد آن را دریافته بود.و همو در مجلسی که بنی امیه جمع بودند گفت:«ای فرزندان امیه!خلافت را چون گویی از چنگ دیگران بربایید.سوگند به آنچه که ابو سفیان به آن سوگند می خورد،نه بهشتی وجود دارد و نه دوزخی…»و اقتضای عقل این است که خلیفه جدید موقعی که این سخنان از دهان ابو سفیان در می آمد،در آن مجلس حاضر نبود،و یا این که به او پرخاش کرده است،و لیکن این سخنان حکایت از طرز تفکر مشخصی در میان بنی امیه می کند،و آن چیزی که همواره برای دست یافتن به آن در تلاش بودند.
خلافت عثمان به معاویه امکان داد تا به نیرویی که در زمان خلیفه دوم داشت،چندین برابر بیفزاید.زیرا قلمرو حکومتش گسترش یافت و فلسطین،حمص و قنسرین را فرا گرفت.در نتیجه او استاندار تمام سرزمینی شد که امروز به سوریه بزرگ مشهور است.و اگر قدرت معاویه در ایام عمر شروع به گسترش کرده بود،با این که پیوسته تحت مراقبت شدید عمر بود، این قدرت در زمان عثمان گسترش یافت،و از هر نوع مراقبتی آزاد شد،و کار معاویه در عهد عثمان بطور ترسناکی بالا گرفت.و از شخص خلیفه نیرومندتر شد بحدی که خلیفه برای گوشمالی مخالفان و معترضان به او متوسل می شد،بطوری که،مخالفان از حجاز و عراق به شام انتقال داده می شدند تا تمام آنها زیر نظر دولتمردی قوی و نیرومند،قرار گیرند.
معاویه کسی نبود که فرصتها را ساده از دست بدهد بلکه به چاره اندیشی می پرداخت و از فرصتها بیشترین بهره برداریها را می کرد.در حقیقت او نسبت به پابرجا کردن کار خود و محکم کردن جای پای خود از زمان خلافت عمر،اقدام کرد،او سران قبایل را با بذل و بخششهای سخاوتمندانه خود،جذب می کرد و هر کس را که توان خدمت نظامی داشت،چه از لحاظ نظامی و چه از جنبه روانی به خدمت خود می گرفت بحدی که در اواخر عهد عثمان، صاحب بزرگترین نیروی ضربتی در جهان اسلام بود.یک صد هزار نفر به همراه فرزندان و بردگانشان مقرری سالیانه خود را بطور مداوم از بیت المال مسلمانان در شام دریافت می کردند.
معاویه در وجود عثمان وسیله خلافت خود را می دید،زیرا او پسر عمو و دوستش بود،بطور جدی قابل درک است که اگر دوران عثمان امنیت خود را حفظ کرده بود،معاویه را به جانشینی خود تعیین می کرد.هنگامی که کارها سخت شد و فضای سیاسی با آشوبی گسترده اعلام خطر می کرد.و فاجعه ای مرگبار به خلیفه نزدیک می شد،معاویه تصمیم گرفت از گرفتاریهای خلیفه وسیله ای بسازد که او را زودتر به هدف خود برساند.
البته او می خواست خلیفه را به راهی بکشاند که به جانشینی خودش منتهی شود.وقتی خلیفه خودداری کرد از این که پاسخ مثبتی به معاویه بدهد،معاویه هم از این که از او در برابر گرفتاریهایش دفاع کند،خودداری کرد،بلکه مشکل او را تشدید و تسریع کرد تا از مطالبه خون خلیفه وسیله ای برای وصول به خلافت فراهم آورد.
معاویه،موقعی که خطر عثمان را تهدید می کرد از او دعوت کرد،تا برای حفظ جانش وی را به شام منتقل کند.
هدف معاویه از تصمیم انتقال خلیفه به شام این بود که خلیفه را تحت حمایت خود قرار دهد تا این که از خلافت،برای عثمان نامی بماند ولی حقیقت آن،در اختیار معاویه بوده باشد و سرانجام کار به آنجا منتهی شود که عثمان معاویه را به جانشینی خود تعیین کند.
و لیکن خلیفه به ندای معاویه پاسخ مثبت نداد.در صورتی که برای معاویه امکان داشت با اعزام سپاهی به نزدیکی مدینه و آماده نگهداشتن آن برای دفاع از خلیفه،به هنگام درخواست او،از ورود چنان مصیبتی به خلیفه،جلوگیری کند.اما معاویه-علی رغم این که خلیفه از او کمک خواست-کمک نکرد.و می گویند که او سپاهی فرستاد و به فرمانده سپاه دستور داد که لشکر را در بیرون مدینه نگهدارد و حرکت ندهد تا وقتی که-عوض عثمان از معاویه-دستور برسد،البته او مصلحت خویش را در آن دیده بود که عثمان را به دم تیز شمشیر انقلاب بسپارد تا خود خون او را مطالبه کند و به مردم اعلان کند که او به خونخواهی خلیفه که مظلوم کشته شده قیام کرده است.و به این ترتیب توده های مردم برانگیخته شوند،وی آنها را از راه تفکر طبیعی خود بیرون برد.به این وسیله تا حد جنون آنها را منحرف ساخت،برای این که هدف و خواسته خود را بپایان برساند و تنها خواست او همان بود.
برگرفته از کتاب امیر المومنین اسوه وحدت نوشته آقای محمد واعظ زاده خراسانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *