نهج البلاغه

شرح نهج البلاغه محمد دشتی – خطبه ۱۱۲ – در نکوهش دنیا

شناخت دنیا
و احذرکم الدنیا فانها منزل قلعه … قد تزینت بغرورها و غرت بزینتها
(نسبت به دنیا به شما هشدار می‌دهم زیرا سر منزلی ناپایدار است و اهل خود را با آرایش خویش فریفته و با زیبائی و جاذبه خویش، شیفته خود ساخته است.)
مخلص کاشی:
بود شهره، دنیا به بی اعتباری
چرا این قدرها به او می‌سپاری [۱۱۴۲].
مصعبی:
جهانا همانا فسوسی و بازی
که بر کس نپائی و با کس نسازی
اسدی طوسی:
جهانرا چنین دست‌بازی بسی است
ز هر رنگ نیرنگ سازی بسی است [۱۱۴۳].
ناصرخسرو:
به مال و ملک و به اقبال دهر غره مشو
که تو هنوز ز آتش ندیده‌ای جز دود
ایا گشته غره به مکر زمانه
ز مکرش به دل گشتی آگاه یا نه [۱۱۴۴].
مولوی:
این سرا و باغ تو زندان تست
ملک و مال تو بلای جان تست
این جهان زندان مومن زین بود
کافران را جنت عالی شود
ناصرخسرو:
زندان مومن است جهان دون
زان من همی قرار بیمکان کنم
بهشت کافر و زندان مومن
جهان است ای بدنیا گشته مفتون
ای بخرد با جهان مکن ستد و داد
کو بستاند ز تو کلند بسوزن
ویس ورامین:
جهان خوابست و ما در وی خیالیم
چرا چندین در آن ماندن سگالیم
نباشد حال او را پایداری
نه طبعش را همیشه سازگاری
نه گاه مهر نیک و بد بداند
نه مهر کس بسر بردن تواند
جهان هرگز بحالی برنپاید
پس هر روز، روز دیگر آید
چنان کاندر پس گرماست سرما
دگر ره در پی سرماست گرما
یحیی نیشابوری:
دنیا عسل است هر که زان بیش خورد
خون افزاید تب آورد نیش خورد
شیخ محمود شبستری:
که را دیدی تو اندر جمله عالم
که یکدم شادمانی یافت بی غم
که را شد حاصل آخر جمله امید
که ماند اندر کمال خویش جاوید [۱۱۴۵].
سعدی:
دنیا زنی است عشوه ده و دلستان ولی
با کس همی به سر نبرد عهد شوهری
آبستنی که این همه فرزند زا دو کشت
دیگر که چشم دارد از او مهر مادری
آهسته رو که بر سر بسیار مردم است
این جرم خاک را که تو امروز بر سری [۱۱۴۶].
حافظ:
از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز
مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود
لامع:
لذات دنیا آدم ربا شد
یا رب نجاتی زین اژدهافش
زندگی ناپایدار دنیا
و احذرکم الدنیا فانها منزل قلعه و لیست بدار نجعه
(از دنیا پرهیزتان می‌دهم که منزلگاه کوچ است و جایگاه ماندن جاویدان نیست).
لامع:
دار دنیا نیست ماوای اقامت بهر کس
مرد راهی گر تو، می‌سازی در آن منزل چرا [۱۱۴۷].
سعدی:
دست کوتاه باید از دنیا
آستین چه دراز و چه کوتاه [۱۱۴۸].
عطار نیشابوری:
ندای عشق بجان تو می‌رسد پیوست
که پای در نه و کوتاه کن ز دنیا دست
جهان پلی است از آن سو رود بهر ساعت
پدید آید از این پل هزار جای شکست
برگذر ای دل غافل که جهان بر گذرست
وین همه کار جهان رنج دل و درد سرست [۱۱۴۹].
بدیهای دنیا
الدنیا … خیرها زهید و شرها عتید
(دنیا، خیر و نیکی آن زودگذر و شر و بدی‌های آن ماده است).
فردوسی:
جهان را ز کردار بد شرم نیست
کسی را بنزدیکش آزرم نیست [۱۱۵۰].
عبرت از گذران عمر
و عمر یفنی فیها فناء الزاد و مده تنقطع انقطاع السیر
(عمر آدمی چونان زاد و توشه پایان می‌پذیرد، و چون ایام سفر روزگار به پایان می‌رسد).
امام خمینی (ره):
افسوس که ایام جوانی بگذشت
حالی نشد و جهان فانی بگذشت
مطلوب همه جهان نهان است هنوز
دیدی همه عمر، در گمانی بگذشت [۱۱۵۱].
لامع:
باید رمید آخر از این کاخ سرنگون
دل چون نهی به منزلت این مکان عبث [۱۱۵۲].
وحشی:
کسی کز عمر بهتر بود پیشم
نبود او هم وفادار آزمودم [۱۱۵۳].
توصیف زاهدان
ان الزاهدین فی الدنیا تبکی قلوبهم و ان ضحکوا و یشتد حزنهم و ان فرحوا
(زاهدان در دنیا گر چه بظاهر خنده رویند، اما قلب‌های آنان می‌گرید، گرچه شادمانند اما در غم و اندوه شدید بسر می‌برند)
لامع:
لبریز چو شد ساغر غم شادانم
اندر ره عشق حزن بسیار خوش است [۱۱۵۴].
شهریار:
چو غنچه دل همه خون و بلب تبسم نوشین
که دوستان نه پریشان کند بدود و دم دل
به چهره‌ای همه خندان و خاطری همه گریان
که این بدوست مواجه شد آن بخلق مقابل
به کوه صبر ستون است و از قیافه علیلی
جگر گداخته‌ی دق و سینه سوخته‌ی سیل [۱۱۵۵].
عطار نیشابوری:
تا نگردانی ز ملک و مال روی
یک نفس ننمایدت این حال روی
زحمت جان از میان برداشتند
دل به کلی از جهان برداشتند
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا برو گلشن شود
صد هزار اسرار از زیر نقاب
روز می‌بنمایدت چون آفتاب [۱۱۵۶].
آمادگی به سفر مرگ و قیامت
و اسمعوا دعوه الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم
(بانگ مرگ را در گوش خود زمزمه کنید قبل از آنکه بسوی آن فراخوان شوید)
خواجه نصیرالدین طوسی:
گر چه پیشتر از مرگ طبیعی مردی
برخور که بهشت جاودانی بردی
ور زانکه در این شغل، قدم نفسردی
خاکت به سر که خویشتن آزردی [۱۱۵۷].
شمس تبریزی:
به امر «موتوا قبل ان تموتوا» ما
کنیم همچو محمد (ص)، غزای نفس جهود [۱۱۵۸].
ملک‌الشعراء بهار:
ای خوش آن ساعت که آید پیک جانان بی خبر
گویدم، بشتاب، سوی عالم جان، بی خبر
ای خوش آن ساعت که جام بی خودی از دست دوست
خواهم و گردم ز خواهشهای دوران بی خبر [۱۱۵۹].
امام خمینی (ره):
این همه غلغل و غوغا که در آفاق بود
سوی دلدار روان و همه بانگ جرس است
آید آن روز که من هجرت از این خانه کنم
از جهان پر زده در شاخ عدم لانه کنم
رسد آن حال که در شمع وجود دلدار
بال و پر سوخته کار شب پروانه کنم [۱۱۶۰].
ابوسعید ابوالخیر:
جهدی بکن ار پند پذیرد و سه روز
تا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز
دنیا زن پیریست چه باشد ار تو
با پیرزنی انس نگیری دو سه روز [۱۱۶۱].
پرهیز از شادمانی دنیا
ما بالکم تفرحون بالیسیر من الدنیا تدرکونه
(چرا با دستیابی به اندک چیزی از دنیا، فرحناک می‌شوید)
ابوالحسن شهید:
در این گیتی، سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی، شادمانه [۱۱۶۲].
ضرورت عیب‌پوشی از دیگران
و ما یمنع احدکم ان یستقبل اخاه بما یخاف من عیبه، الا مخافه ان یستقبله بمثله
(عیب یکدیگر را نمی‌گوئید چون می‌ترسید عیب شما را بگویند)
شیخ محمود شبستری:
عیب مردم اگر فراپوشی
رو فراپوش ورنه خاموشی [۱۱۶۳].
نکوهش از مسلمان ظاهری
و صار دین احدکم لعقه علی لسانه
(دین هر یک از شما، فقط در مدار زبان شما است)
ناصرخسرو:
نام مسلمانی بس کرده‌ای
نیستی آگه که به چاه اندری [۱۱۶۴].
شکایت از مردم زمانه
سنائی غزنوی:
شرع را جمله پشت پای زده
هر یک از رای خویش رای زده [۱۱۶۵].
برگرفته از کتاب شرح و تفسیر نهج البلاغه ترجمه محمد دشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *