نهج البلاغه

شرح نهج البلاغه محمد دشتی – خطبه ۴۲ – پرهیز از هوسرانی

نکوهش هواپرستی
ایها الناس ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان: اتباع الهوی و طول الامل، فاما اتباع الهوی فیصد عن الحق
(ای مردم، ترسناکترین چیزی که بر شما می‌ترسم دو چیز است، یکی هواپرستی، و آن دیگری آرزوهای طولانی است، اما پیروی از هوای نفس از حق بازمی‌دارد)
شیخ محمود شبستری:
نمیدانم بهر جایی که هستی
خلاف نفس و عادت کن که رستی [۳۱۹].
لامع:
از هجوم لشکر آز و هوی و حرص نفس
دل هراسان مانده یا رب «نجنا مما نخاف» [۳۲۰].
ناصرخسرو:
این آرزو، ای خواجه اژدهائیست
بدخو که از این بتر اژدها نیست [۳۲۱].
ترا آرزوها چنان چون همی
چو کوران به جر و به جوی افکند [۳۲۲].
فردوسی:
جهان خوش بود بر دل نیکخوی
نگردد به گرد در آرزوی [۳۲۳].
مولوی:
آرزو جستن بود بگریختن
پیش عدلش خون تقوی ریختن
این جهان دام است و دانه‌اش آرزو
در گریز از دام‌های روی آر، زو [۳۲۴].
شهریار:
به آرزوی درازت نبسته‌اند نصیب
رسن دراز کن و دلو خود فکن در چاه
اگر پر آمد اگر نصفه دم مزن زنهار
که چاه دلو و دلاور بهم ببلعدگاه [۳۲۵].
روش برخورد با دنیا
ان الدنیا قد ولت حذاء فلم یبق منها الا صبابه کصبابه الاناء اصطبها صابها … فکونوا من ابناء الاخره و لا تکونوا من ابناء الدنیا
(آگاه باشید، دنیا به سرعت پشت کرده و به مقدار ته مانده‌ی ظرف آبی که آب آن را ریخته باشند، باقی نمانده است، … بکوشید از فرزندان آخرت بوده، از فرزندان دنیا، نباشید)
شیبانی کاشانی:
نپاید جهان ای پسر جاودانی
برو گرد کن توشه‌ی آن جهانی
که گر بنگری نیک چون من جهان را
جهان ترش بینی ز برق یمانی
جهان است بازار و هرگونه نعمت
تو در وی خرامان به بازارگانی
به هش کاز متاعی که فردات باید
بری بهره نه دیبه‌ی بهرمانی
منظری کرمانشاهی:
نبردم بهری از دهرو، ز قهرش زهرها خوردم
نخورده خمر آوخ بر سرم رنج خمارستی
منصف قاجار قوانلو:
زین پس ننهم دل به وفاداری دوران
این زال ز من چند برد دست به دستان
وابستگیم نیک نیاید که جهان را
سورش همه سوک است و کمالش همه نقصان [۳۲۶].
نظیری:
به جاه و حشمت دنیا چرا قفا نکند
کسی که همچو نظیری مسلمی دارد [۳۲۷].
قیامت روز پاداش
و ان الیوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل
(امروز هنگام کار، و فردا نوبت حساب می‌باشد)
صائب تبریزی:
اگر بر دفتر عصیان خط باطل کشی اینجا
نخواهی بر زمین از شرمساری خط کشید آنجا
کسی کز سایه‌اش اینجا نیاسود آتشین مغزی
کجا در سایه طوبی تواند پا کشید آنجا
سرت تا هست تخم سجده‌ای در خاک کن صائب
که دارد سر فرازیها در آن عالم، سجود اینجا
از دم سرد خزان برگی که می‌افتد به خاک
از جهان بی‌برگ رفتن یاد می‌آید مرا [۳۲۸].
نظامی گنجوی:
عاقبتی هست بیا پیش از آن
کرده‌ی خود بین و بیندیش از آن
روز قیامت که بود داوری
شرم نداری که چه عذر آوری
ظلم شد امروز تماشای من
وای ز رسوایی فردای من
روز قیامت ز من این ترکتاز
باز بپرسند و بپرسند باز [۳۲۹].
رفعت سمنانی:
قیامت بهر این آمد مقرر
که ظلم و عدل هر دیندار و کافر
شود در پیش هر کس آشکارا
که شاید این سزا را یا جزا را [۳۳۰].
باباطاهر:
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند
بر آرم یک جهان فریاد ازین دل [۳۳۱].
برگرفته از کتاب شرح و تفسیر نهج البلاغه ترجمه محمد دشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *