نهج البلاغه

شرح نهج البلاغه محمد دشتی – خطبه ۴۵ – گذرگاه دنیا

امید به رحمت الهی
الحمد لله غیر مقنوط من رحمته و لا مخلو من نعمته و لا مایوس من مغفرته
(ستایش خدای را سزاست که هیچکس از رحمت او مایوس نگشته و کسی از دائره نعمتهایش بیرون نرفته و همچنین کسی از درگاه عفو او ناامید نمی‌باشد)
مولوی:
از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
مقبول تو جز قبول جاوید نشد
لطفت به کدام ذره پیوست، دمی
کان ذره به از هزار خورشید نشد [۳۳۲].
شیخ بهایی:
لطف ازلی نیکی هر بد خواهد
هر گمره، را روی به مقصد خواهد
گر جرم تو بی «عد» ست نومید مشو
لطف بی «حد» گناه بی «عد» خواهد
هر کو نوید آیه‌ی «لا تقنطوا» شنید
گوش به حرف واعظ پر گو نمی‌کند [۳۳۳].
ویس ورامین:
اگر امید رنجوری نماید
ز نومیدی بسی نومیدی آید
اسدی طوسی:
پس از تیرگی روشنی گیرد آب
بر آید پس از تیره شب آفتاب
مکی:
در نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
خدا گر ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری
از آن زمان که فکندند چرخ را بنیاد
دری نبست زمانه که دیگری نگشاد
شاد بدانم که چو بندد دری
ایزدمان بازگشاید دگر
سعدی:
بعد نومیدی بسی امیدهاست
از پس ظلمت دوصد خورشیدهاست
پس از دشواری آسانیست ناچار
ولیکن آدمی را صبر باید
ویس ورامین:
بدین خاری بدین زاری بدین درد
مژه‌ی پر آب گرم و روی پر گرد
همی گویم خدایا کردگارا
بزرگا کامکارا بردبارا
تو یار بی‌دلان و بی‌کسانی
همیشه چاره‌ی بیچارگانی
نظامی گنجوی:
فریاد ز بی‌کسی نه رایست
آخر کس بی‌کسان خدای است
مولوی:
کوی نومیدی مرو امیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
قره‌العین:
کس در غم روزگار جاوید نماند
نومید مشو مگر که امید نماند [۳۳۴].
لامع:
همای لطف تو گر سایه اندازد به فرق من
نماید سرمه‌ی چشم بصیرت استخوانم را
اگر یک ذره از لطفش درخشد بر گنه‌کاران
به بازار قیامت نقد سازد جنس عصیان را
پرتو لطفت اگر تابد به مهر
رنگ زردی می‌برد از آفتاب
پرتو خورشید الطاف تو گر تابد بدل
بی‌نوایان را از آن آید مگر آبی به رنگ
راه طلب به سعی و عمل طی نمی‌شود
تا لطف عام او نشود بر تو رهنمون
یک ذره ز لطف عامت ای بار اله
گردان همه را شامل احوال تباه
گر مرحمت عام تو رهبر نشود
ای وای به حال من زار گمراه
لبیک گفت هادی الطاف عام تو
هر گه برهمنی ز خطا گفته‌ای خدا
به پیری دست در حبل المتین لطف یزدان زن
شود چون قوت پاکم به اعضا ره توان رفتن [۳۳۵].
بیگدلی:
گواه رحمتش این بس بود که گوشه امن
ز شه گرفت و بدرویش داد و ارزان داد [۳۳۶].
رفعت سمنانی:
گر دست ما نگیرد امروز رحمت دوست
فردا همی برآید فریاد از نهادم [۳۳۷].
حدیقه:
ای جوانمرد نکته‌ای بشنو
از عطای خدا نومید مشو [۳۳۸].
نهاوندی:
دمی ز رحمت ایزد دلا مشو نومید
ترا ز رحمت او بیشتر نه عصیان است [۳۳۹].
امام خمینی (ره):
اگر برانی ز درم از در دیگر آیم
گر برون رانیم از خانه ز دیوار شدم [۳۴۰].
یمینی:
از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
مقبول تو جز مقبل جاوید نشد [۳۴۱].
امام خمینی (ره):
یاد روی تو غم هر دو جهان از دل برد
صبح امید همه ظلمت شب باطل کرد [۳۴۲].
مولوی:
لیک خورشید عنایت تافته است
آیسان را از کرم دریافته است [۳۴۳].
امام خمینی (ره):
با او بگو که گوشه‌ی چشمی ز راه مهر
بگشادمی به سوخته‌ی پاکباز خویش
بیچاره‌ام ز درد و کسی چاره ساز نیست
لطفی نمای با نظر چاره‌ساز خویش [۳۴۴].
لامع:
بود هر چند افزون جرم تو عفوش از آن بیش است
اگر امروز باور نایدت فردا برابر کن
چو آید وقت آن کز خلق خواهند
حساب آن چه کرد از خیر و از شر
کند مستوفی دیوان تقدیر
برات عفو در وجهش مقرر
دوست جنس مغفرت را سخت ارزان کرده است
می‌نسازی لامعا عزم خریداری چرا
دریای عفو و رحمت عامت کجا شود
سوزد هر آن کس ار که به قدر گناه خویش
افتاده‌ایم ذره صفت در ره عدم
از پرتو عنایت تو شد قیام ما
صهبای بی‌خمار عنایات عام تو
صبح الست ریخته ساقی به جام ما [۳۴۵].
ابوسعید:
دارم ز خدا خواهش جنات نعیم
زاهد بثواب و من بامید عظیم
من دست تهی می‌روم او تحفه بدست
تا زین دو کدام خوش کند طبع کریم
غمناکم و از کوی تو با غم نروم
جز شاد و امیدوار و خرم نروم
از درگه همچو تو کریمی هرگز
نومید کسی نرفت و من هم نروم
ای سر تو در سینه‌ی هر محرم راز
پیوسته در رحمت تو بر همه باز
هر کس که بدرگاه تو آورد نیاز
محروم ز درگاه تو کی گردد باز [۳۴۶].
لامع:
در جمله ذرات جهان چون نگرم
اعیان عنایت تو گردد محسوس
پرتو مهر تو تابان است بر ذرات خلق
از تو نورانی بود آیین و شرع و دین و کیش
از پرتو خورشید عنایات تو دارد
جا در و گهر در صدف و دامن کان‌ها [۳۴۷].
ابوسعید ابوالخیر:
هر چند بطاعت تو عصیان و خطاست
زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست
گر خسته‌ای از کثرت طغیان گناه
مندیش که ناخدای این بحر خداست
از بار گنه شد، تن مسکینم پست
یا رب چه شود اگر مرا گیری دست
گر در عملم آنچه ترا شاید نیست
اندر کرمت آنچه مرا باید هست [۳۴۸].
امام خمینی (ره):
اکنون که یار، راه ندادم به کوی خود
ما در نیاز خویشتن و او به ناز خویش
از سر کوی تو مایوس نگردم هرگز
غمزه‌ای! غمزدگان را تو مددکاری کن [۳۴۹].
ابوسعید ابوالخیر:
عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست
در پیش عنایت تو یک برگ گیاست
هر چند گناه ماست کشتی کشتی
غم نیست که رحمت تو دریا دریاست
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی بازآ [۳۵۰].
عطار نیشابوری:
گفت ای غافل، مشو نومید از او
لطف می‌خواه و کرم جاوید از او [۳۵۱].
گذران عمر (فانی بودن دنیا)
و الدنیا دار منی لها الفناء
(دنیا، خانه‌ای است که فنا و زوال از ویژگی‌های ذاتی آن است)
حاج ملاهادی سبزواری:
ای دل بشتاب زانکه رفتند
زین‌دار مجاز کاروانها
بردار دل ارچه ملک دارا، داری
کین‌دار فنا بباید از دست بهشت [۳۵۲].
اقبال لاهوری:
این علفزار جهان هیچ و هیچ
تو بر این موهوم، ای نادان مپیچ [۳۵۳].
رجاء اصفهانی:
گرفته است به دقت اگر نگاه کنی
جهان و هر چه در او هست روی آب قرار
به هوش باش که تا چشم میزنی برهم
خزان رسیده و طی گشته است فصل بهار
جهان و هر چه در آنست چون بود فانی
به دست آربقدر ضرورتت زر و مال [۳۵۴].
عطار نیشابوری:
چه بندی دل درین زندان فانی
که دل، در ره، نبندد کاروانی
چه خواهی کرد در عالم، حیاتی
که آنرا نیست یکساعت ثباتی
منه، دل، بر جهان ناوفادار
که نه تختش بماند با تو نه دار
چو می‌دانی کزین زندان فانی
به عمر خود ندیدی شادمانی
ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه
به جز حسرت چه خواهد بود همراه [۳۵۵].
ناصرخسرو:
هر چند ترا خوش آمد این خانه
باقی نشوی تو اندر این فانی
بیرون کندت خدای ازو گرچه
بیرون نشوی تو زو به آسانی
جای رنج و اندوهست این ای پسر
جای آسانی و شادی دیگر است
این جهان معدن رنج و غم و تاریکیست
نور و شادی و بهی نیست در این معدن
بیهوده چه داری طمع در این جای
آرام؟که این نیست جای آرام [۳۵۶].
حافظ:
چو عالم شدن خواهد از ماتهی
گدائی بسی به ز شاهنشهی
امیرخسرو دهلوی:
چو گیتی ندارد وفا با کسی
گدائی به از پادشاهی بسی
فردوسی:
جهانا سراسر فسونی و باد
بتو نیست مرد خردمند شاد
بکردارهای تو چون بنگرم
فسوس است و بازی نماید برم
چنین است کردار این گوژپشت
بپرورد و پرورده‌ی خویش کشت
اسدی طوسی:
جهان آن نیرزد بر پر خرد
که دانایی از بهر آن غم خورد
ابوطیب المصعبی:
جهانا همانا فسوسی و بازی
که بر کس نپایی و با کس نسازی
بظاهر یکی بیت پر نقش آذر
بباطن چو خوک پلید و گرازی
یکی را نعیمی یکی را جحیمی
یکی از نشیبی یکی را فرازی
جهانا همانا از این بی‌نیازی
گنهکار مائیم و تو جای آزی [۳۵۷].
لامع:
آرامش جهان چو محال است و ممتنع
بازی چرا به مصرف آن نقد جان عبث
آن کس که دل به الفت دنیای دون دهد
خود را چو شعله بر سراخگر نوشته است
چو نیست منزل دنیا مقام آرامش
در آن به هرزه مکن نقد زندگی را صرف [۳۵۸].
ابوسعید ابوالخیر:
حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای
گفتمش آن کس که او اندر طلب پویان بود
گفت یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای [۳۵۹].
جهانگیری:
دنیا همه در غرور دارد برای
بس غره مشو ز روزگار گاری
مولوی:
این جهان و عاشقانش منقطع
اهل آن عالم مخلد مجتمع [۳۶۰].
فردوسی:
چنین است کیهان ناپایدار
در او تخم بد تا توانی مکار
یکی روز مرد آرزومند نان
دگر روز بر کشوری مرزبان [۳۶۱].
امام خمینی (ره):
موج دریاست جهان ساحل و دریایی نیست
قطره‌ای از نم دریای تو باشد ساحل من [۳۶۲].
وحشی:
گر کسب کمال میکنی میگذرد
ور فکر مجال می‌کنی میگذرد
دنیا همه سر به سر خیال است خیال
هر نوع خیال می‌کنی می‌گذرد [۳۶۳].
احمد جام:
هر که آمد که آید بگذرد
این جهان محنت سرائی بیش نیست
دیگران رفتند ما هم میرویم
کیست کو را منزلی در پیش نیست [۳۶۴].
ادیب شیرازی:
دنیا که روزگار فنا خوانده‌اش خرد
راه از چه افتاد در این کاروان مرا
فردوسی:
چه جوئیم از این گنبد تیز گرد
که هرگز نیاساید از کار کرد
یکی را همی تاج شاهی دهد
یکی را به دریا به ماهی دهد
یکی را برهنه سر و پای سخت
نه آرام و خورد و نه جای نهفت
یکی را دهد نوش از شهد و شیر
بپوشد بدیبا و خز و حریر
سرانجام هر دو بخاک اندرند
بتاریک چاه مغاک اندرند [۳۶۵].
سنایی غزنوی:
دل منه بر جهان بی معنی
که ثباتی ندارد این دنیا [۳۶۶].
شهریار:
به آب و خاک جهان دل منه که خانه‌ی عمر
بسان خرمن آتش گرفته بر باد است
عزیزان سود این دنیا نماند
الهی کس در این سودا نماند
کجا با باد سودا میتوان کرد
که دائم باد در صحرا نماند
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران [۳۶۷].
سلطان محمود:
اگر دو کله‌ی پوسیده برکشی زد و گور
سر امیر که داند ز کله‌ی دگرای
فردوسی:
اگر آن رستم است آنکه من دیده‌ام
ز گردنکشان نیز بشنیده‌ام
نه شنگل بماند بر این دشت کین
نه کندر، نه منشور و خاقان چین
نه این ژند پیلان آراسته
نه این تخت و این تاج و این خواسته
برگرفته از کتاب شرح و تفسیر نهج البلاغه ترجمه محمد دشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *