نهج البلاغه

شرح نهج البلاغه مکارم – خطبه ۸۷ – صفات پرهیزکاران و فاسقان

خطبه ۸۷(۱) و من خطبه له علیه السّلام
و هی فی بیان صفات المتّقین و صفات الفُسّاق و التنبیه الى مکان العتره الطیّبه و الظنّ الخاطىء لبعض الناس.
این خطبه درباره صفات پرهیزکاران و فاسقان و آگاه سازى نسبت به موقعیت اهل بیت در میان مردم و نیز گمانهاى نادرستى که براى بعضى پیدا شده، سخن مى گوید.

۱٫ سند خطبه: از قرائنى که نشان مى دهد این خطبه در منابع دیگرى غیر از «نهج البلاغه» نیز نقل شده است، سخن «ابن ابى الحدید» در پایان این خطبه است که مى گوید: این خطبه طولانى بوده و مرحوم «سیّد رضى» بخشهاى زیادى از آن را حذف کرده است (سپس ابن ابن الحدید بعضى از بخشها را نقل مى کند) «زمخشرى» نیز در کتاب «ربیع الابرار» در باب «عزّ و شرف» فصلى از این خطبه را با کمى تفاوت آورده است و سخن او چنین نشان مى دهد که آن را از منبعى غیر از نهج البلاغه بدست آورده است (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۱۳۳).
خطبه در یک نگاه
این خطبه در واقع داراى پنج بخش است که چهار بخش آن کاملاً بهم پیوسته است، ولى بخش پنجم مفهومى جداگانه دارد و نشان مى دهد که مرحوم «سیّد رضى» قسمتهایى از اواخر خطبه را حذف کرده است.
بهر حال بخش هاى پنجگانه، به شرح زیر است:
در آغاز: امام(علیه السلام) به بیان صفات عالمان راستین مى پردازد; همانها که با امدادهاى الهى توانسته اند روح تقوا را در خود زنده کنند و هواپرستى را از خود دور سازند و در سایه این خودسازى، کلیدِ درهاى هدایت را بدست آورند.
در بخش دوم: به نقطه مقابل این گروه پرداخته و عالم نمایانى را معرّفى مى کند که جهالت هایى را از دیگران گرفته و امور باطلى را از سوى خود، به آن افزوده و مردم را به گمراهى کشانده اند.
در بخش سوم: در تکمیل بخش هاى گذشته به مردم هشدار مى دهد که با وجود اهل بیت و عترت پیامبر که سرچشمه زلال علم و آگاهى اسلامى هستند، چرا به سراغ افراد جاهل و بى خبر و ناآگاه مى روند؟!
در چهارمین بخش: به بعضى از سخنان پیامبر(صلى الله علیه وآله) و پاره اى از نکته هاى حسّاس در مورد اهل بیت و معرّفى خویشتن اشاره فرموده و «حدیث ثَقَلَین» را که در میان همه مسلمانان معروف و مشهور است، به عنوان گواه سخن خود ذکر مى کند.
سرانجام در آخرین بخش: یعنى: بخش پنجم، به توهّمات و پندارهاى بى اساسِ برخى مردم که گمان مى کردند دنیا براى همیشه در کام بنى امیّه خواهد بود، اشاره کرده و قاطعانه خبر از زوال و سقوط حکومت کوتاه آنها مى دهد. همان گونه که در بالا اشاره شد، این بخش، از بخش هاى چهارگانه بالا از نظر محتوا جدا است و پیدا است که مطالب دیگرى در میان بوده که مرحوم «سیّد رضى» آنها را نیاورده است.
بخش اوّل
عِبَادَ اللهِ! إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِاللهِ إِلَیْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اللهُ عَلَى نَفْسِهِ، فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ، وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ; فَزَهَرَ مِصْبَاحُ الْهُدَى فِی قَلْبِهِ، وَ أَعَدَّ الْقِرَى لِیَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ، فَقَرَّبَ عَلَى نَفْسِهِ الْبَعِیدَ، وَ هَوَّنَ الشَّدِیدَ. نَظَرَ فَأبْصَرَ[فاقصر]، وَ ذَکَرَ فَاسْتَکْثَرَ، وَارْتَوَى مِنْ عَذْب فُرَات سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ، فَشَرِبَ نَهَلا، وَ سَلَکَ سَبِیلا جَدَداً. قَدْ خَلَعَ سَرَابِیلَ الشَّهَوَاتِ، وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ، إِلاَّ هَمًّا وَاحِداً انْفَرَدَ بِهِ، فَخَرَجَ مِنْ صِفَهِ الْعَمَى، وَ مَشَارَکَهِ أَهْلِ الْهَوَى، وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِیحِ أَبْوَابِ الْهُدَى، وَ مَغَالِیقِ أَبْوَابِ الرَّدَى. قَدْ أَبْصَرَ طَرِیقَهُ، وَ سَلَکَ سَبِیلَهُ، وَ عَرَفَ مَنَارَهُ، وَ قَطَعَ غِمَارَهُ، وَاسْتَمْسَکَ مِنَ الْعُرَى بِأَوْثَقِهَا، وَ مِنَ الْحِبَالِ بِأَمْتَنِهَا، فَهُوَ مِنَ الْیَقِینِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ.
ترجمه
اى بندگان خدا! از محبوب ترین بندگان نزد خداوند، کسى است که او را در راه پیروزى بر (هوس هاى سرکش) نفسش یارى کرده است; از این رو حزن و اندوه را شعار [=لباس زیرین] و ترس از خدا را جلباب =[ لباس رویین] خود قرار داده است. در نتیجه، چراغ هدایت، در قلبش روشن شده و وسیله پذیرایى روزى را که در پیش دارد (روز مرگ و رستاخیز)، براى خود فراهم ساخته است.
او، دور را براى خود نزدیک و سختى را آسان نموده است (با دیده حق بین) نگاه کرده و (حقایق هستى و عظمت پروردگار را) دیده است; به یاد خدا بوده و به همین دلیل، اعمال نیک فراوان به جا آورده است. از آب گوارایى که به آسانى (با امدادهاى الهى) در اختیارش قرار گرفته، سیراب گشته و یکباره آن را سرکشیده است و راه هموار و مستقیمى را (که خدا به او نشان داده) پیموده است. جامه شهوات را از تن برون کرده و از تمام همّ و غم ها – جز یک اندوه- خود را تهى ساخته و تنها به آن مى اندیشد (همّ و غم او، تنها وصال محبوب و قرب پروردگار است).
این زهد و اخلاص، او را از نابینایى ها رهایى بخشیده و از زمره هوا پرستان خارج ساخته است، (بدین سبب) کلید درهاى هدایت و قفل درهاى ضلالت گردیده. راه هدایت را با بصیرت دریافته و در آن گام نهاده و نشانه هاى این راه را به خوبى شناخته و از امواج متلاطم شهوات، گذشته است. از میان دستگیره هاى هدایت، به مطمئن ترین آنها چنگ زده و از رشته ها(ى نجات) به محکم ترین آنها متمسّک شده است; به همین دلیل، در مقام یقین به آنجا رسیده که (حقایق را) همانند نور آفتاب مى بیند.
شرح و تفسیر
محبوبترین بندگان خدا
امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه – همان گونه که در گذشته نیز اشاره شد- صفات اولیاء اللّه و پرهیزگاران و سالکان الى اللّه را به عالى ترین وجهى توصیف کرده است; به گونه اى که «ابن ابى الحدید» در «شرح نهج البلاغه» خود مى گوید: «اصحاب طریقت و حقیقت، علم و دانش را از این خطبه امام(علیه السلام) گرفته اند که حال عارف کامل را در آن بیان فرموده است(۱)».
بعضى معتقدند که امام(علیه السلام) در واقع خود را در این بخش از خطبه معرّفى فرموده; چرا که این صفات والا، جز در امثال او پیدا نمى شود. ولى بهتر آن است که گفته شود، بیان امام(علیه السلام) شرح حال و تبیین صفات کلّى از عارفان کامل و رهروان راستین راه حقّ است، که او و همسرش و فرزندان معصومش، بعد از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)بارزترین مصداق آن مى باشند.
به راستى دقّت در این بخش از خطبه، نشان مى دهد که امام(علیه السلام) هیچ نکته مهمّى را در تبیین حال این انسان هاى کامل، فروگذار نفرموده است و جالب اینکه حدود «چهل صفت» از صفات آنها را در این بیان فشرده، ذکر فرموده است.
نخست، روى سخن را به همه رهروان این راه کرده، مى فرماید: «اى بندگان خدا! محبوب ترین بندگان نزد خداوند کسى است که او را (در راه پیروزى بر هوس هاى سرکش) نفسش یارى کرده است» (عِبَادَاللَّهِ! إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ اللّهِ إِلَیْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اللّهُ عَلَى نَفْسِهِ).
این جمله که در آغاز این کلام مهمّ آمده است، اشاره به این نکته دقیق است که پیمودن این راه – جز به یارى خدا- براى هیچ کس ممکن نیست; چرا که خطرات و پرتگاهها، آنقدر زیاد است که آدمى با نیروى محدود خویش، نمى تواند از این راه به سلامت بگذرد; جز اینکه توکّل بر خدا کند و خود را به او بسپارد و از دریاى بى کران لطف و قدرتش کمک بگیرد. همان گونه که قرآن با صراحت مى گوید: «وَ لَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ مَا زَکَى مِنْکُمْ مِنْ أَحَد أَبَداً; و اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود، هرگز احدى از شما پاک نمى شد».(۲)
ناگفته پیداست که هدایت ها و حمایت ها و اعانت هاى الهى بى حساب نیست; باید سرتا پا تسلیم شد و با قلبى مملوّ از عشقِ به پروردگار، به در خانه او رفت.
سپس امام(علیه السلام) به بیان نتیجه این اعانت الهى پرداخته، مى افزاید: «آن کس، حزن و اندوه را شعار =[ لباس زیرین] و ترس از خدا را جلباب =[ لباس رویین] خود قرار داده است» (فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ، وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ).
«اِسْتَشْعَرَ» از مادّه «شِعار» به معناى «لباس زیرین» است و قرار دادن حزن و اندوه، به منزله لباس زیرین، به این معنا است که این گونه افراد با ایمان، در درون خویش، از ایّام گذشته عمر که تلاش و کوشش کافى در اطاعت معبود نکرده اند، اندوهگین اند; اندوهى سازنده که آنها را به حرکتى جبران کننده در آینده وا مى دارد.
«تَجَلْبَبَ» از مادّه «جِلباب» به معناى «چادر» یا «لباس رویین» است و قرار دادن خوف و ترس را به منزله لباس رویین، اشاره به این است که این افراد مخلص و مؤمن، پیوسته مراقب خویش اند و از این بیم دارند که لغزشهایى از آنها سرزند، یا اعمالى انجام دهند که نام آنها را از طومار «مخلصان» و «سُعدا» حذف کند.
این احتمال نیز وجود دارد که غم و اندوهشان براى فراق محبوب و ترسشان از عدم وصال باشد.
سپس امام(علیه السلام) به نتیجه آن حزن و خوف سازنده پرداخته، مى فرماید: «در نتیجه، چراغ هدایت در قلبش روشن شده و وسیله پذیرایى، براى روزى را که در پیش دارد، (روز مرگ و رستاخیز) براى خود فراهم ساخته است» (فَزَهَرَ مِصْبَاحُ الْهُدَى فِی قَلْبِهِ، وَ أَعَدَّ الْقِرَى(۳) لِیَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ).
روشن شدن چراغ هدایت، اشاره به تابش انوار معارف الهیّه بر آینه قلب آنها است، که به مصداق: «وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّهُ; تقوا را پیشه کنید و خداوند به شما تعلیم مى دهد»(۴) میوه شیرینى است که از این درخت، مى چینند.
تعبیر به «قِرى» که به معناى «وسیله پذیرایى از میهمان» است، نشان مى دهد که روز مرگ، یا روز رستاخیز، که از هولناک ترین روزها است، براى آنان به اندازه اى دلپذیر است که همچون روزى است که میهمان شایسته اى در سراى میزبان کریمى وارد مى شود. گویى مقام آنها همچون مقام شهدا است که میهمان خدا هستند و از خوان احسان او، روزى مى گیرند. (بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ)(۵).
سپس به صفات دیگرى از این بنده محبوب الهى اشاره کرده، مى افزاید: «او دور را براى خود نزدیک و سختى را آسان نموده است» (فَقَرَّبَ عَلَى نَفْسِهِ الْبَعِیدَ، وَ هَوَّنَ الشَّدِیدَ)
اشاره به این که، پایان عمر و قیامت را که بسیارى دور مى پندارند، نزدیک مى بیند و به همین دلیل، تحمّل شداید و سختى هاى اطاعت و ترک گناه در این راه براى او آسان مى شود.
در ادامه این سخن، به پنج نکته دیگر، که هر کدام حاوى وصفى از اوصاف این بندگان مخلص و عارف است اشاره کرده، مى فرماید: «او (با دیده حق بین) نگاه کرده و (حقایق هستى و عظمت پروردگار را در همه جاى جهان) دیده است. به یاد خدا بوده و به همین دلیل، اعمال نیک فراوان بجا آورده است، و از آب گوارایى که به آسانى (با امدادهاى الهى) در اختیارش قرار گرفته، سیراب گشته و یکباره آن را سرکشیده است، و راه هموار و مستقیمى را (که خدا به او نشان داده) پیموده است».(نَظَرَ فَأَبْصَرَ، وَ ذَکَرَ فَاسْتَکْثَرَ، وَارْتَوَى(۶) مِنْ عَذْب فُرَات(۷) سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ، فَشَرِبَ نَهَلاً(۸)، وَ سَلَکَ سَبِیلاً جَدَداً(۹)).
در این جمله هاى کوتاه و پرمعنا از یک سو، اشاره به اهمیّت تفکّر و نظر در جهان هستى و مسایل زندگى مى کند که سبب بصیرت کامل و معرفه اللّه مى شود و از سوى دیگر، اشاره به تداوم یاد خدا مى نماید، که سبب احیاى قلوب و آرامش دلهاست: (أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)(۱۰) سپس اشاره به سیراب شدن از سرچشمه وحى و کلمات پربار معصومین مى کند که به لطف الهى در اختیار بندگان قرار گرفته و اولیاء اللّه بى دغدغه و بدون تردید از این شراب طهور، سیراب مى شوند و لاجرعه آن را سر مى کشند و سرانجام در جادّه اى که مستقیم و استوار است، گام مى نهند و به سوى قرب الهى و معرفت محبوب پیش مى روند و «در مکتب حقایق و پیش ادیب عشق» همچنان درس مى آموزند «تا کیمیاى سعادت را بیابند و زر شوند» و به گفته شاعر:
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکى نماند که صاحب نظرشوى!
گر نور عشق حقّ به دل و جانت اوفتد باللّه کز آفتاب فلک خوبتر شوى!
سپس امام(علیه السلام) در شش وصف دیگر، به برنامه هاى خودسازى این بندگان مخلص پرداخته و نتایج درخشان آن را نیز شرح مى دهد، مى فرماید: «(این بنده مخلص خدا) جامه شهوات را از تن برون کرده و از تمام همّ و غم ها – جز یک اندوه- خود را تهى ساخته و تنها به آن مى اندیشد (همّ و غم او تنها وصال محبوب و قرب پروردگار اوست) و این زهد و اخلاص، او را از نابینایى ها رهایى بخشیده و از زمره هواپرستان خارج ساخته است; (بدین سبب) کلید درهاى هدایت و قفل درهاى ضلالت گردیده.» (قَدْ خَلَعَ سَرَابِیلَ الشَّهَوَاتِ، وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلاَّ هَمًّا وَاحِداً انْفَرَدَ بِهِ، فَخَرَجَ مِنْ صِفَهِ الْعَمَى، وَ مُشَارِکَهِ أَهْلِ الْهَوَى، وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِیحِ أَبْوَابِ الْهُدَى، وَ مَغَالِیقِ أَبْوَابِ الرَّدَى).
آرى، رها کردن شهوات و دل مشغولى ها و چشم دوختن به آن نقطه واحدى که مبدأ عالم هستى است، سبب بینایى چشم جان انسان مى گردد و نه تنها رهرو راه حقّ مى شود، که رهبر دیگران مى گردد; لطف الهى، کلید درهاى هدایت را در دست او مى نهد و قفل درهاى جهنّم را به او مى سپارد، که نخستین را باز کند و دیگرى را ببندد.
در ادامه این سخن، باز به شش وصف دیگر، که اوصاف پیشین را تکمیل مى کند اشاره مى فرماید و مى گوید: «(این بنده خالص) راه هدایت را با بصیرت دریافته، و در آن گام نهاده و نشانه هاى این راه را به خوبى شناخته، و از امواج متلاطم شهوات گذشته است و از میان دستگیره هاى هدایت، به مطمئن ترین آنها چنگ زده و از رشته ها(ى نجات) به محکمترین آنها متمسّک شده است; به همین دلیل، در مقام یقین به آنجا رسیده که (حقایق را) همانند نور آفتاب مى بیند.» (قَدْ أَبْصَرَ طَرِیقَهُ، وَ سَلَکَ سَبِیلَهُ، وَ عَرَفَ مَنَارَهُ، و قَطَعَ غِمَارَهُ،(۱۱) وَ اسْتَمْسَکَ مِنَ الْعُرَى(۱۲) بِأَوْثَقِهَا، وَ مِنَ الْحِبَالِ بِأَمْتَنِهَا، فَهُوَ مِنَ الْیَقینِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ).
در واقع در صفات پیشین بیشتر روى جنبه هاى عملى تکیه شده بود و در اینجا روى جنبه هاى علمى و عقیدتى تکیه شده; خارج شدن از صفت نابینایى و کنار زدن حجاب هاى هواپرستى و پیدا کردن راه و شناخت علامت ها و نشانه ها و عبور از دریاى متلاطم شهوات و چنگ زدن به محکمترین دستگیره هاى هدایت که قرآن مجید و کلمات معصومین و راسخان در علم است، سبب مى شود که این بنده خالص به مقام «حقّ الیقین» برسد; چشم حق بینش گشوده شود و جهان غیب را با چشم دل، همچون آفتاب ببیند و این بالاترین افتخار و موهبتى است که نصیب انسانى مى شود و برترین پاداشى است که به راهیان راه حق داده مى شود.
در قسمت قبل، سخن از سلوک راههاى صاف و محکم (سَلَکَ سَبِیلاً جَدَداً) و گشودن چشم، به روى حقایق بود (نَظَرَ فَأَبْصَرَ) و در این بخش نیز هر دو، با تعبیر دیگرى تکرار شده است و فرمود: (قَدْ أبْصَرَ طَرِیقَهُ وَ سَلَکَ سَبِیلَهُ)، ولى همان گونه که در بالا گفته شد، در بخش سابق از جنبه هاى عملى سخن مى گوید و در این بخش، از جنبه هاى علمى; یعنى شناخت راه و گام نهادن در طریق روشن و مطمئن، در هر دو قسمت لازم است.

۱٫ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۶، صفحه ۳۶۵٫
۲٫ سوره نور، آیه ۲۱٫
۳٫ «قِرى» مصدر و اسم مصدر و به معناى چیزى است که براى پذیرایى مهمان آماده مى کنند و لذا «مِقراه» به ظرف بزرگى گفته مى شود که طعام مهمان را در آن مى گذارند.
۴٫ سوره بقره، آیه ۲۸۲٫
۵٫ سوره آل عمران، آیه ۱۶۹٫
۶٫ «اِرْتوى» از مادّه «رِىّ» (بر وزن طىّ) به معناى سیراب شدن است.
۷٫ «فُرات» به معناى آب گوارا، یا بسیار گوارا است.
۸٫ «نَهَل» به معناى نخستین نوشیدن است; زیرا معمول عرب این بوده که شتر را یک بار به آبگاه مى آورده و هنگامى که سیراب مى شده است، به محلّ خود باز مى گردانده; بار دیگر آن را به آبگاه مى آورده و نوشیدن دوّم را «عَلَل» مى نامیده، سپس آن را به چراگاه مى برده است. این واژه (نَهَل) به هنگامى که نوشیدنى را یک باره سربکشند نیز، بکار مى رود; چون تمام آن، به اصطلاح «شُرب اوّل» است.
۹٫ «جَدَد» از مادّه «جَدّ» به معناى قطع کردن و نیز پیمودن زمین هاى صاف و محکم است و «جَدَد» و «جادّه» به راه صاف و محکمى گفته مى شود که پاى انسان در آن فرو نمى رود، و «لباس جدید» به لباس نوى گفته مى شود که تازه آن را بریده اند و دوخته اند و از آنجا که موجودات با عظمت، از دیگر موجودات ممتاز و جدایند، این واژه به معناى عظمت نیز آمده است و پدربزرگ را به همین جهت «جَدّ» مى گویند.
۱۰٫ سوره رعد، آیه ۲۸٫
۱۱٫ «غِمار» از مادّه «غَمْر» (بر وزن امر) به معناى پوشاندن است و از آنجایى که آب فراوان، زمین هاى زیادى را مى پوشاند به آن «غمر» مى گویند که جمع آن «غمار» است.
۱۲٫ «عُرى» جمع «عُرْوه» به معناى دستگیره است.
نکته
برترین موهبت الهى
امام(علیه السلام) در این بخش از سخنان خود، به چیزى اشاره فرموده که خمیر مایه تمام سعادت ها است و نیروى محرّک انسان به سوى همه خوبى ها است; تحمّل شداید را بر انسان، آسان مى دارد و او را به یک وجود شکست ناپذیر مبدّل مى کند; در یک جا با تعبیر «فَظَهَر مِصْبَاحُ الْهُدَى فِی قَلْبِهِ» (چراغ هدایت در قلبش روشن شده) و در تعبیر دیگر با جمله «فَهُوَ مِنَ الْیَقِینِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ» (ایمان او همانند نور آفتاب است) به آن اشاره فرموده و آن رسیدن به مقام یقین است که آن هم مراتبى دارد که در «قرآن مجید» تحت عنوان «علم الیقین» و «عین الیقین» و «حقّ الیقین» به آن اشاره شده است و آخرین مرحله آن (حقّ الیقین) همان مرحله شهود کامل است که انسان، جهان غیب را همچون نور آفتاب ببیند و به مرحله «لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِیناً; اگر پرده ها کنار برود، چیزى بر ایمان من افزوده نمى شود»(۱) برسد.
در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «أَلاَ إِنَّ النَّاسَ لَمْ یُعْطَوْا فِی الدُّنْیَا شَیْئاً خَیْراً مِنَ الْیَقِینِ وَ الْعَافِیَهِ، فَاسْئَلُوهُمَا اللّهَ; آگاه باشید! که چیزى بهتر از یقین و سلامتى به انسانها داده نشده است; پس شما این دو را از خدا بخواهید! (که همه سعادتها در آن نهفته شده است).»(۲)
امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى فرماید: «مَا أَعْظَمَ سَعَادَهُ مَنْ بُوشِرَ قَلْبُهُ بِبَرْدِ الْیَقِینِ; چه بزرگ است سعادت کسى که قلبش با یقین در تماس است»(۳).
بدیهى است براى رسیدن به این مقام والا، انسان باید راه طولانى پرفراز و نشیبى را بپیماید و تقواى الهى در حدّ بالا داشته باشد و پیوسته به خودسازى ادامه دهد و دست به دامان اولیاء اللّه بزند و آنها را در پیشگاه حقّ، به شفاعت طلبد و پیوسته با زبان حال، یا زبان قال، این جمله هاى دعاى شعبانیّه را تکرار کند: «إِلهِی هَبْ لِی کَمَالَ الاِْنْقِطَاعِ إِلَیْکَ، وَ أَنِرْ أبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرَهَا إِلَیْکَ، حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَهِ، وَ تَصِیرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَهً بِعِزِّ قُدْسِکَ; خداوندا! کمال انقطاع به درگاهت را به من ببخش و دیده دلهاى ما را به تابش نظرش بر تو روشن کن، تا دیده هاى قلوب، پرده هاى نور را بشکافد و به معدن عظمت ذات پاکت برسد و ارواح ما به مقام عزّت و قدست وابسته گردد.»
سخن درباره یقین بسیار است، این بحث را با حدیث دیگرى از امیرمؤمنان(علیه السلام)که راه تحصیل یقین را به ما مى آموزد، پایان مى دهیم; فرمود: «أَیْنَ الْمُوقِنُونَ؟ اَلَّذِینَ خَلَعُوا سَرَابِیلَ الْهَوَى، وَ قَطَعُوا عَنْهُمْ عَلاَئِقَ الدُّنْیَا; کجا هستند ارباب یقین؟ آنان که جامه هاى هواپرستى را از تن به در کرده و علاقه هاى دنیاپرستى را بریده اند»(۴).

۱٫ بحارالانوار، جلد ۴۰، صفحه ۱۵۳٫
۲٫ کنز العمّال، جلد ۳، صفحه ۴۳۸، حدیث ۷۳۳۴٫
۳٫ بحار الانوار، جلد ۴۰، صفحه ۱۵۳٫
۴٫ غررالحکم، حدیث شماره ۳۹۱٫
بخش دوم
قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلّهِ- سُبْحَانَهُ- فِی أَرْفَعِ الاُْمُورِ، مِنْ إِصْدَارِ کُلِّ وَارِد عَلَیْهِ. وَ تَصْییرِ کُلِّ فَرْع إِلَى أَصْلِهِ، مِصْبَاحُ ظُلُمَات، کشَّافُ عَشَوَات [خشوات ]مِفْتَاحُ مُبْهَمَات، دَفَّاعُ مُعْضِلاَت، دَلِیلُ فَلَوَات، یَقُولُ فَیُفْهِمُ، وَ یَسْکُتُ فَیَسْلَمُ، قَدْ أَخْلَصَ لِلّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ، فَهُوَ مِنْ مَعَادِنِ دِینِهِ، وَأَوْتَادِ أَرْضِهِ. قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ، فَکَانَ أَوَّلَ عَدْلِهِ نَفْیُ الْهَوَى عَنَ نَفْسِهِ، یَصِفُ الْحَقَّ وَ یَعْمَلُ بِهِ،لاَ یَدَعُ لِلْخَیْرِ غَایَهً إِلاَّ أَمَّهَا، وَلاَ مَظِنَّهً إِلاَّ قَصَدَهَا، قَدْ أَمْکَنَ الْکِتَابَ مِنْ زِمَامِهِ، فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ، یَحُلُّ حَیْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ، وَ یَنْزِلُ حَیْثُ کَانَ مَنْزِلُهُ.
ترجمه
او خود را براى خداوند سبحان، در بالاترین امور (براى انجام رسالت ها و وظایف) قرار داده (و عزم خود را بر این کار جزم کرده است) که به هر مشکلى پاسخ گوید و فروع را به اصول بازگرداند. او چراغ روشن تاریکى ها و برطرف کننده نابینایى ها و کلید حلّ مبهمات و دورکننده مشکلات و راهنماى گم شدگانِ بیابان زندگى است. آنجا که لازم است، سخن مى گوید و (حق را به مخاطبان، به خوبى) تفهیم مى کند و آنجا که لازم نیست، سکوت مى کند و سالم مى ماند. خویش را براى خدا خالص کرده و خداوند، خلوص او را پذیرفته (و خالصترش ساخته است) از این رو، او از معادن و گنجینه هاى دین خدا است و از ارکان زمینِ اوست. خود را ملزم به عدالت نموده و نخستین گام عدالتش، بیرون راندن هوا و هوس از دل خویش است. حق مى گوید و به حق عمل مى کند. هیچ کار خیرى نیست جز آنکه (در برنامه زندگى او قرار دارد و) آهنگ آن مى کند و در هیچ جا گمان خیرى نمى رود، جز اینکه بسوى آن گام برمى دارد و تا به آخر نرسد از تلاش نمى ایستد; زمام اختیار خود را به دست قرآن سپرده و قرآن رهبر و پیشواى اوست; هر جا قرآن فرود آید، او بار خویش را همانجا افکند و هر جا قرآن منزل کند، آن را منزلگاه خویش سازد.

شرح و تفسیر
ویژگى هاى بندگان خالص خدا
در این بخش از خطبه، امام(علیه السلام) به سراغ نکته مهمّى مى رود که بخش گذشته را تکمیل مى کند و آن اینکه بنده مخلص خداوند – که موضوع سخن در بخش هاى سابق است- بعد از آگاهى و خودسازى و تهذیب نفس و رسیدن به مقامات عالیه در علم و عمل و تقوا، کمر همّت براى هدایت خلق مى بندد و همچون چراغ روشنى فرا راه مردم مى شود و آنها را از ظلمات جهل و وهم و گمراهى رهایى مى بخشد و در واقع بعد از پایان «سیر إلى الحقّ» و «فی الحقّ»، مرحله «سیر إلى الخلق» او شروع مى شود و به اداى رسالتى همچون رسالت انبیا مى پردازد.
مى فرماید: «او خود را براى خداوند سبحان در بالاترین امور (براى انجام رسالت ها و وظایف) قرار داده (و در حقیقت عزم خود را بر انجام این وظیفه الهى جزم کرده است).» (قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلّهِ – سُبْحَانَهُ- فِی أَرْفَعِ الاُْمُورِ).
سپس به شرح این وظایف پرداخته، با جمله هاى کوتاه و پرمعنا روى نقاط حسّاس تکیه مى کند; مى فرماید: «به هر مشکلى پاسخ گوید و فروع را به اصول بازگرداند» (مِنْ إِصْدَارِ کُلِّ وَارِد عَلَیْهِ، وَ تَصْییرِ کُلِّ فَرْع إِلَى أَصْلِهِ).
این سخن، به این نکته مهمّ اشاره مى کند که این بنده آگاه و مخلص، از نظر احاطه به مبانى معرفت دینى و احکام آن، آنچنان تواناست که آمادگى براى پاسخ به هر سؤالى و حلّ هر مشکلى را دارد.
در ضمن، این نکته را نیز خاطر نشان مى کند که در اسلام هیچ سؤالى بدون پاسخ نیست و هیچ مشکلى در معارف الهیّه و احکام فرعیّه، بدون راه حل نمى باشد و این همان چیزى است که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در حجّه الوداع در خطبه تاریخى اش بیان فرمود و گفت: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ! وَ اللّهِ مَا مِنْ شَیْء یُقَرِّبُکُمْ مِنَ الْجَنَّهِ، وَ یُبَاعِدُکُمْ مِنَ النَّارِ، إِلاَّ وَ قَدْ أَمَرْتُکُمْ بِهِ، وَ مَا مِنْ شَىْء یُقَرِّبُکُمْ مِنَ النَّارِ، وَ یُبَاعِدُکُمْ مِنَ الْجنَّهِ، إِلاَّ وَ قَدْ نَهَیْتُکُمْ عَنْهُ; اى مردم به خدا قسم هر آنچه شما را به بهشت (و سعادت) نزدیک مى کند و از آتش دوزخ (و بدبختى ها) دور مى سازد، شما را به آن امر کردم و هر آنچه شما را به دوزخ نزدیک مى کند و از بهشت دور مى سازد، شما را از آن نهى نمودم.»(۱) و این همان چیزى است که در فقه پیروان اهل بیت(علیهم السلام) به عنوان «خالى نبودن هیچ واقعه اى از حکمى» از آن یاد مى شود.
جمله «تَصْییرِ کُلِّ فَرْع إِلَى أَصْلِهِ» در واقع اشاره به همان تعریفى است که بزرگان دین، براى اجتهاد و استنباط ذکر کرده اند و مى گویند: حقیقت اجتهاد «رَدُّ الْفُرُوعِ إِلَى الاُْصُولِ» است. یعنى با در دست داشتن قواعد و اصول کلّى که از کتاب و سنّت و دلیل عقل، استفاده شده، به هر فرعى پاسخ گفته شود و مجتهد کسى است که بداند هر فرعى به کدام اصل باز مى گردد. در ضمن این جمله «گشوده بودن باب اجتهاد» را در هر عصر و زمان روشن مى سازد، در حالى که شرایط مجتهد را، از نظر علم و عمل در بخش هاى گذشته این خطبه، بیان فرموده است.
سپس مى افزاید: «او چراغ روشن تاریکى ها، و برطرف کننده نابینایى ها و کلید حلّ مبهمات و دورکننده مشکلات و راهنماى (گمشدگان) بیابانهاى زندگى است.» (مِصْبَاحُ ظُلُمَات، کَشَّافُ عَشَوَات،(۲) مِفْتَاحُ مُبْهَمَات، دَفَّاعُ مُعْضِلاَت، دَلِیلُ فَلَوَات(۳))
امام(علیه السلام) با این پنج وصفى که بیان نموده، نشان مى دهد که این بنده آگاه و با تقوا چگونه پرده هاى ظلمانى جهل را مى شکافد و چشمان نابینایان معرفت را باز مى کند; قفل هایى که بر درهاى مبهمات است، مى گشاید و مشکلات مردم را حل مى کند و در بیابان زندگى، که بیم گمراهى و سرگردانى و اسارت در چنگال دزدان و درندگان مى رود، مردم را به شاهراه حق و نجات، هدایت مى کند.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن، به پنج وصف دیگر از این عالم ربّانى اشاره کرده، مى فرماید: «او آنجا که لازم است سخن مى گوید و (حقّ را به مخاطبان، به خوبى) تفهیم مى کند و آنجا که لازم نیست، سکوت مى کند و سالم مى ماند» (یَقُولُ فَیُفْهِمُ، وَ یَسْکُتُ فَیَسْلَمُ).
آرى، سخن گفتن او، هدف مهمى را دنبال مى کند و سکوتش هدفى دیگر. آنجا که باید روشنگرى کند، داد سخن مى دهد و مطالب لازم را تفهیم مى کند و آنجا که در سخن گفتن بیم گناه و خطر آلودگى به معاصى است، سکوت را ترجیح مى دهد; هر دو براى خدا است و هر دو در طریق رضاى او است.
افرادى را مى شناسیم که در گفته ها و نوشته هاى خود سعى در پیچیدگى و اغلاق دارند; شاید به این منظور که مقام علمى خود را نشان دهند، در حالى که خواننده، یا شنونده جز مفاهیم مبهم چیزى بدست نمى آورد; ولى عالمان مخلص، طبق گفته امام(علیه السلام) گرفتار این اوهام و ریاکارى ها نمى شوند; آنها سخن را آن گونه ادا مى کنند، که مخاطب بفهمد; سکوت آنها نیز براى فرار از مسئولیّت و عافیت طلبى نیست; بلکه آن هم براى سلامت و رهایى از چنگال معصیت هوا و هوسها، و معصیت خدا است.
سپس به مقام اخلاص این عارف الهى اشاره کرده، مى افزاید: «خویش را براى خدا خالص کرده و خدا خلوص او را پذیرفته (و خالصترش ساخته است).» (قَدْ أَخْلَصَ لِلّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ).
این تعبیر، ممکن است اشاره به نکته لطیفى باشد و آن اینکه ناخالصى هاى روحى و اخلاقى انسان دوگونه است: بخشى از آن براى او قابل رؤیت مى باشد و در سایه خودسازى و جهاد اکبر مى تواند آن را برطرف سازد; ولى بخشى از این ناخالصى ها به آسانى به چشم نمى آید. خداوند کسانى را که در مرحله اوّل پیروز شوند، یارى مى دهد و قسم دوم ناخالصى هاى وجود آنها را برطرف مى سازد. در روایات اسلامى آمده است: «إِنَّ الشِّرْکَ أَخْفَى مِنْ دَبِیبِ النَّمْلِ، عَلَى صَفَاه سَوْدَاءَ، فِی لَیْلَه ظَلْمَاءَ; شرک و توجّه به غیر خدا (در عمل انسان) مخفى تر است از حرکت مورچه، بر سنگ سیاه، در شب تاریک و ظلمانى».(۴) بدیهى است، پاکسازى اعماق دل از چنان شرکى، جز به امداد الهى امکان پذیر نیست.
سپس به دنبال بیان این سه وصف، نتیجه گیرى فرموده و به دو وصف دیگر اشاره مى کند; مى فرماید: «از این رو، او از معادن و گنجینه هاى دین خدا است و از ارکان زمین او!» (فَهُوَ مِنْ مَعَادِنِ دِینِهِ، وَ أَوْتَادِ أَرْضِهِ).
آرى، آن کس که وجودش از هر نظر خالص شده و کار او تعلیم و تربیت است، به منزله معدن فناناپذیرى است که دائماً جواهرات و فلزات گرانبها از آن استخراج مى کنند و در برابر طوفانهاى شرک و گناه، و وسوسه هاى شیاطین جنّ و انس، که به سوى جامعه انسانى مىوزد، همچون کوهى است که در قرآن مجید «میخِ زمین» شمرده شده; زیرا کوهها از یک سو، طوفانها را درهم مى شکنند و مردمى را که در پناه آنها هستند، در امان مى دارند و از سوى دیگر، در برابر زلزله ها که دائماً از درون زمین برمى خیزد، مقاومت مى کنند و پوسته زمین را – جز در موارد نادرى- از لرزشهاى مداوم، محفوظ نگه مى دارند. قرآن مجید به هنگام بیان نکات توحیدى در جهان آفرینش مى فرماید: «أَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهَاداً وَ الْجِبَالَ أَوْتَاداً; آیا زمین را گاهواره و استراحتگاه و کوهها را میخ هاى زمین قرار ندادیم».(۵)
به یقین، اگر کوهها نبودند و ریشه هاى آنها همچون حلقه هاى به هم پیوسته زره، اطراف زمین را فرا نمى گرفت، زمین گاهواره و استراحتگاه انسان نمى شد; به علاوه طوفان هاى شن، محیط زندگى انسان را همچون درون کویرها، غیر قابل زیست مى نمود و آرامش را به کلّى سلب مى کرد. از این گذشته، آبیارى زمین هاى خشک که توسط ذخایر کوه ها (برف هایى که بر آنها انباشته مى شود و چشمه هایى که درون آنها است) صورت مى گیرد، از میان مى رفت و مطلقاً آرامشى وجود نداشت.
تشبیه این عالم ربّانى و بنده مخلص پروردگار، به کوه هایى که میخ هاى زمین هستند، نشان مى دهد که برکات وجود آنها در جامعه اسلامى بسیار زیاد است. آنها هستند که جامعه بشرى را از تنش ها و لرزش ها و طوفان هاى انحراف، نگه مى دارند.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن، به چهار وصف دیگر از اوصاف برجسته این عالم ربّانى اشاره کرده، مى فرماید: «او خود را ملزم به عدالت نموده، و نخستین گام عدالتش، بیرون راندن هوا و هوس، از دل خویش است» (قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ، فَکَانَ أَوَّلَ عَدْلِهِ نَفْىُ الْهَوَى عَنْ نَفْسِهِ).
مى دانیم حقیقتِ عدالتِ اخلاقى، آن است که تمام اوصاف انسان، در حدّ اعتدال باشد. از جمله، علاقه هاى افراطى که او را به هواپرستى مى کشد و همچنین خمول و انزوا و سُستى، که او را به بیگانگى از دنیا دعوت مى کند، در او وجود نداشته باشد. حلال را بپسندد، حرام را نفى کند و در خطّ اعتدال گام بر دارد.
تعبیر به (أَوَّلَ عَدْلِهِ…) به این حقیقت اشاره مى کند که او عدالت را از خویشتن شروع مى کند; آن هم از درون جان و زوایاى روحش، و تا چنین نباشد به یقین سخنش در دیگران، براى پیمودن جادّه عدل، اثر نمى گذارد.
در توصیف دوم مى افزاید: «او کسى است که حق مى گوید و به حق عمل مى کند» (یَصِفُ الْحَقَّ وَ یَعْمَلُ بِهِ).
اگر طرفدار حق است، تنها در زبان و سخن نیست، بلکه در رفتار و عمل نیز هست; چرا که سخنى که از اعتقاد برخیزد، در رفتار انسان منعکس مى شود و اگر انعکاسى نداشت، نشانه عدم ایمان گوینده، به آن سخن است.
سپس به بیان وصف سوم پرداخته، مى فرماید: «هیچ کار خیرى نیست، جز آن که (در برنامه زندگى او قرار دارد و) آهنگ آن مى کند، و در هیچ جا گمان خیرى نمى رود، جز این که به سوى آن گام برمى دارد (و تا به آخر نرسد از تلاش نمى ایستد)». (لاَیَدَعُ لِلْخَیْرِ غَایَهً إِلاَّ أَمَّهَا، وَ لاَمَظِنَّهً إِلاَّ قَصَدَهَا).
او طالب هر خیر و نیکى و سعادت است. او حتّى مواردى را که گمان مى رود در آنجا خیرى یافت شود، به سراغ آن مى رود. او عاشق و دلباخته خیرات است و همچون شخصى که گمشده گرانبهایى دارد، همه جا به دنبال آن مى گردد. از هر کسى سراغش را مى گیرد و در هر محفلى آن را جستجو مى کند.
در چهارمین صفت مى فرماید: «زمام اختیار خود را به دست قرآن سپرده و قرآن رهبر و پیشواى او است. هر جا قرآن فرود آید، او بار خویش را همانجا افکند، و هر جا قرآن منزل کند، آن را منزلگاه خویش سازد.» (قَدْ أَمْکَنَ الْکِتَابَ مِنْ زِمَامِهِ، فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ، یَحُلُّ حَیْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ،(۶) وَ یَنْزِلُ حَیْثُ کَانَ مَنْزِلُهُ).
به این ترتیب، این بنده مخلص و آگاه که مطابق فرازِ گذشته این خطبه، خود را موظّف به هدایت گم گشتگان بیابان زندگى مى بیند، اصلاحات را از خویشتن شروع مى کند; هواپرستى را از درون جانش ریشه کن مى سازد; پیوسته حقّ مى گوید و به حقّ عمل مى کند و همواره دنبال نیکى هاست; هر جا دسترسى به آن پیدا کند، آن را در بر مى گیرد و در آغوش مى فشارد و از همه برتر اینکه، در همه جا و در هر زمان و در همه چیز، قرآن، راهنما و پیشواى اوست; زمام اختیار خود را به کلام حق سپرده و حرکات و سَکَناتش هماهنگ با اوست.

۱٫ اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۷۴، حدیث ۲٫
۲٫ «عَشوات» جمع «عَشْوه» به معناى کارى است که انسان از روى نادانى به آن اقدام مى کند; بدیهى است نتیجه چنین کارى، معمولاً پشیمانى است و «کَشَّافُ عَشَوَات» کسى است که پرده هاى جهل را کنار زند و گمراهان را نجات دهد.
۳٫ «فَلوات» جمع «فلات» به معناى صحراى وسیع و گسترده است که اگر انسان گرفتار آن شود، راه را گم مى کند و گاه بر اثر گرسنگى یا تشنگى هلاک مى شود و «دَلِیلُ فَلَوَات» کسى است که به این بیابانها آگاهى دارد و سبب نجات گم گشتگان مى شود.
۴٫ بحارالانوار، جلد ۶۹، صفحه ۹۳٫
۵٫ سوره نبأ، آیه ۶-۷٫
۶٫ «ثَقَل» (بر وزن اجل) معانى مختلفى دارد، گاه به معناى اثاث مسافر و گاه به معناى شیء گرانمایه آمده است; و «حَلّ» به معناى منزل گرفتن و بارانداختن است و جمله بالا کنایه از این است که مؤمن مخلص، در پرتو قرآن حرکت مى کند، همچون کسى که در سفر، دنبال قافله سالارى حرکت مى کند; هر کجا او بار بیندازد او هم تبعیّت مى کند و هر کجا منزل گزیند، او نیز منزل مى گزیند.
۱- گشوده بودن درهاى اجتهاد
پیروان مکتب اهل بیت(علیهم السلام) معتقدند که درهاى اجتهاد و استنباط احکام الهى از کتاب و سنّت و اجماع و دلیل عقل، براى همیشه به روى دانشمندان امّت گشوده است و همین امر، سبب پویایى و نوآوریها، در فقه اسلامى و تکامل این علم شریف نزد آنها شده است; در حالى که مى دانیم گروهى از امّت اسلامى باب اجتهاد را به روى خود بسته و آن را تنها در اختیار «چهار امام» از ائمه فقه خود گذارده اند! با اینکه افکار و استعدادهاى قوى تر و درخشان تر از آنان در امّت اسلامى کم نبوده و نیستند و در واقع، هیچ دلیل قانع کننده اى براى محصور کردن اجتهاد، در این چهار نفر وجود ندارد.
امام(علیه السلام) در خطبه بالا که سخن از یک مسلمانِ نمونه آگاه و مخلص، به میان آورده و اوصاف او را بر شمرده، یکى از اوصاف بارزش را، مسئله اجتهاد در احکام دین شمرده و مى فرماید: «او قادر است به هر سؤالى پاسخ گوید و هر فرعى از فروع دین را به اصل و مبنایش بازگرداند و به همین سبب مى تواند چراغ تاریکى ها و برطرف کننده نابینایى ها و کلید حلّ مبهمات و دفع معضلات بوده باشد.» در ضمن صفات یک مجتهد آگاه و فقیه با تقوا را در جاى جاى همین خطبه، بیان فرموده و نشان مى دهد که فقیه، تا رابطه خالصانه اى با خدا نداشته باشد، به این مقصد نائل نمى شود.
درباره اهمیّت اجتهاد و گشوده بودن درهاى آن به روى علما، و زیانهایى که از ناحیه انسداد باب اجتهاد از سوى گروهى از فقهاى اهل سنّت، دامن گیر امّت شده و مى شود، بحث مشروحى در ذیل خطبه «هیجدهم» در جلد اوّل آمده است.
۲- قرآن دستورالعمل کامل زندگى
امام(علیه السلام) در «نهج البلاغه»، بارها درباره اهمیّت قرآن، مطالب فراوانى بیان فرمود و در هر مورد، ناظر به یکى از ابعاد آن است. در این بخش از خطبه بالا، که درباره آدم مخلص و پیشواى با تقوا سخن مى گوید، یکى از ویژگى هاى او را تسلیم بى قید و شرط در برابر «کلام اللّه» مى شمرد; به گونه اى که قرآن را امام و رهبر خود ساخته و به طور دقیق، در پشت سر آن حرکت مى کند و هر جا را قرآن منزلگاه خود سازد، او منزلگاه خویش مى کند.
به تعبیر دیگر: او به قرآن، به عنوان یک دستورالعمل تمام عیار زندگى نگاه مى کند; نه یک وسیله براى توجیه عقاید و افکار خویش; به عکس آن گروهى که، دم از پیروى قرآن مى زنند، ولى همیشه تلاش مى کنند آیاتى را بیابند که با خواسته آنها بهتر مى سازد و به مصداق (نُؤْمِنُ بِبَعْض وَ نَکْفُرُ بِبَعْض)(۱) آنچه را با تمایلات آنها سازگار نیست، به کلّى فراموش مى کنند و اگر ظاهر قرآن مطابق میلشان نیست، رو به باطن قرآن (البتّه باطن از دیدگاه خودشان) مى آورند; و اگر باطن، هماهنگ با خواسته آنان نباشد، رو به ظاهر مى آورند; اینان منحرفانى هستند که هرگز به قرآن، به عنوان یک کتاب هدایت و رهبر و راهنما ایمان نیاوردند; آنها در واقع خداپرست نیستند، بت پرست اند! یعنى هوا و هوسها و افکار انحرافى خویش را، پرستش مى کنند; «تفسیر به رأى» که در روایات اسلامى، شدیداً از آن نهى شده، نیز شاخه اى از بت پرستى و شرک خفى است; اینها کجا و عالم مخلص کجا؟ آن عالمى که تمام وجودش، در اختیار قرآن، و دلباخته و دلداده قرآن است.

۱٫ سوره نساء، آیه ۱۵۰٫
بخش سوم
وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عَالِماً وَ لَیْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهَّال، وَ أَضـَالِیلَ مِنْ ضُلاَّل، وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْرَاکاً مِنْ حَبَائِلِ [حبال] غُرُور، وَ قَوْلِ زُور; قَدْ حَمَلَ الْکِتَابَ عَلَى آرَائِهِ [رأیه]; وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَى أَهْوَائِهِ، یُؤْمِنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظَائِمِ، وَ یُهَوِّنُ کَبِیرَالْجَرَائِمِ، یَقُولُ: أَقِفُ عِنْدَالشُّبُهَاتِ، وَ فِیهَا وَقَعَ; وَ یَقُولُ: أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ، وَ بَیْنَهَا اضْطَجَعَ، فَالْصُّورَهُ صُورَهُ إِنْسَان، وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوان.لاَ یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَى فَیَتَّبِعَهُ، وَلاَ بَابَ الْعَمَى فَیَصُدَّ عَنْهُ. َو ذلِکَ مَیِّتُ الاَْحْیَاءِ!
ترجمه
دیگرى خویش را عالم خوانده، در صورتى که عالم نیست. او یک سلسله از نادانى ها را از جمعى نادان، اقتباس کرده و مطالبى گمراه کننده، از گمراهانى آموخته است و دام هایى از طناب هاى فریب و گفته هاى باطل، بر سر راه مردم نصب کرده است (تا ناآگاهان را به دام افکند) قرآن را بر امیال و خواسته هاى خود تطبیق داده و حق را مطابق هوس هاى خویش تفسیر کرده است. مردم را در برابر گناهان بزرگ ایمنى مى بخشد و جرایم سنگین را در نظرها سبک جلوه مى دهد. ادّعا مى کند که من از شُبهات اجتناب مىورزم، در حالى که در آن غوطهور است! و مى گوید من از بدعتها دورى مى کنم، در حالى که در میان آنها آرمیده است! بنابراین، چهره او چهره انسان است، ولى قلبش قلب حیوان. راه هدایت را نمى شناسد، تا از آن پیروى کند و طریق گمراهى را درک نمى کند، تا از آن بپرهیزد. (در حقیقت) او مرده اى است در میان زندگان!
شرح و تفسیر
عالمان مخلص و عالم نمایان!
در بخش هاى گذشته این خطبه، سخن از عالمان مخلصى بود که چراغ راه هدایت و کلید حلّ مبهمات و پناهگاه ضعیفان اجتماعند و امام(علیه السلام) صفات آنها را به بهترین صورتى، تبیین فرمود; امّا در این بخش، از عالم نمایانِ گمراهى سخن مى گوید، که دام ها بر سر راه خلق خدا افکنده و با سخنان باطل و حیله و تزویر، به گمراهى آنان و بهره گیرى از احساسات معنوى آنها براى منافع مادّى خود، مشغولند. امام(علیه السلام) در این بخش، بیش از «ده وصف»، از اوصاف آنها را برشمرده و داد سخن در معرّفى آنان داده است; نخست مى فرماید: «و دیگرى خویش را عالم خوانده، در صورتى که عالم نیست»(وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عَالِماً وَ لَیْسَ بِهِ).
تعبیر به «تَسَمَّى» به صورت «فعلِ معلوم» نشان مى دهد که مردمِ آگاه، او را عالم نمى دانند و در پیشگاه خدا نیز عالم نیست; بلکه او خودش را، به زعم خویش! عالم مى شمرد و گروهى از جهّال را با ادّعاهاى دروغین به دنبال خویش مى کشاند.
در دومین وصف مى فرماید: «او یک سلسله نادانى ها را، از جمعى نادان فرا گرفته و مطالبى گمراه کننده از گمراهانى آموخته است» (فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهَّال، وَ أَضَالِیلَ مِنْ ضُلاَّل).
به کاربردن جمله «إقْتَبَسَ» که در اینجا به معناى فراگیرى و آموختن است، اشاره به این است که این عالم نما، رمز و راز – و به اصطلاح- فوت و فنّ گمراه سازى را از کسانى که در این کار سابقه دارند، فرا مى گیرد و به جاى اینکه، این زحمت و تلاش را در طریق علم و دانش صرف کند، در این مسیر انحرافى به کار مى گیرد و این بزرگترین بدبختى اوست.
تفاوت میان «جَهَائِل» و «أَضَالِیل»، شاید از این نظر است که «جَهَائِل» (جمع جَهَالَه) به معناى جهل مرکّب است; یعنى در عین اینکه جاهل است، از جهل خویش آگاه نیست (و نمى داند که نمى داند!) ولى «أَضَالِیل» (جمع أُضْلُولَه) به معناى امور گمراه کننده اى است که آگاهانه به سراغ آن مى رود.
در سومین وصف، مى افزاید: «او دامهایى از طناب هاى فریب و گفته هاى باطل بر سر راه مردم نصب کرده است (تا از این طریق، صیدهاى خود را به دام افکند).» (وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْرَاکاً(۱) مِنْ حَبَائِلِ غُرُور، وَ قَوْلِ زُور).
چه تعبیر زیبایى! آرى او همانند صیّادى که دانه مى پاشد و پرندگان و حیواناتِ ناآگاه را اسیر و گرفتار مى کند و آنها را مى فروشد و یا از گوشت آنها تغذیه مى کند، همین بلا را بر سر مردم ساده لوح مى آورد و تنور منافع مادّى خویش را، از این طریق داغ مى کند.
این موضوع، مصداق هاى زیادى در طول تاریخ و در هر عصر و زمان داشته است که با دام دین، افراد را فریب داده اند; همان گونه که على(علیه السلام) در خبرى درباره «عبداللّه بن زبیر» مى فرماید: «یَنْصِبُ حِبَالَهَ الدِّینِ لاِصْطِیَادِ الدُّنْیَا; او دین خدا را دام کرده، تا دنیا را صید کند.»(۲) (امام این سخن را زمانى فرمود، که هنوز ماهیّت عبداللّه بن زبیر کاملاً آشکار نشده بود).
در چهارمین وصف مى فرماید: «(این عالم نماى گمراه) قرآن را بر امیال و خواسته هاى خود، تطبیق داده و حق را مطابق هوسهاى خویش تفسیر کرده است» (قَدْ حَمَلَ الْکِتَابَ عَلَى آرَائِهِ، وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَى أَهْوَائِهِ).
درست بر خلاف عالم مخلصى که اوصاف او در فراز قبلِ این خطبه آمده بود، که تمام وجودش تسلیم قرآن بود و زمام اختیار خود را به آن سپرده و در سایه آن حرکت مى کرد; خواست او خواست قرآن و اراده او تابع آیات حق بود. در واقع براى شناخت عالمان مخلص، از عالم نماهاى حیله گر و فریب کار، نشانه اى بهتر از این نیست. آن کس که «قرآن را پیشواى خود قرار داده» در صفِ «علماى مخلص» است و آن کس که «خود را پیشواى قرآن قرار مى دهد» و سعى دارد با «تفسیر به رأى» و توجیهات باطل، قرآن را بر خواسته هاى دل خویش تطبیق دهد، «عالم نمایى» است خطرناک و فریبکار.
در حدیث معروف پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْیِهِ فَلْیَتَبَوَّءْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ; کسى که قرآن را مطابق میل خود تفسیر کند، جایگایش را از آتش برگزیند»(۳).
در حدیث دیگرى آمده است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از خداوند متعال چنین نقل مى کند: «مَا آمَنَ بِی مَنْ فَسَّرَ بِرَأْیِهِ کَلاَمِی; کسى که قرآن را مطابق میل خود تفسیر کند، به من ایمان نیاورده است»(۴).
دلیل آن هم روشن است; کسى که عقیده به خدا دارد، مى داند حق همان است که خدا بیان کرده و اگر او خلاف آن را حق مى داند، در خطا و اشتباه است.
در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «مَنْ فَسَّرَ بِرَأْیِهِ آیَهً مِنْ کِتَابِ اللّهِ فَقَدْ کَفَرَ; کسى که یک آیه از قرآن را به میل خود تفسیر کند، کافر شده است»(۵).
در پنجمین وصف مى فرماید: «او مردم را در برابر گناهان بزرگ، ایمنى مى بخشد و جرایم سنگین را در نظرها سبک جلوه مى دهد» (یُؤْمِنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظَائِمِ، وَ یُهَوِّنُ کَبِیرَ الْجَرَائِمِ).
به این وسیله افراد گنه کار و بى بند و بار را- که گاهى اکثریّت جوامع را تشکیل مى دهند- علاقه مند به خود مى سازد و بر حمایت و آراى آنها تکیه مى کند.
به تعبیر دیگر: در هر جامعه اى گروه عظیمى هستند که مى خواهند ظاهراً دیندار باشند، ولى در باطن آزاد; دنبال کسى مى گردند که گناهان بزرگ را کوچک بشمرد و در مسأله دیندارى، تنها به تشریفات و پوسته ها قناعت کند. اینجاست که عالم نمایانِ فریبکار، با درک این معنا به سراغ بهره بردارى از آن گروه مى روند.
در ششمین وصف مى فرماید: «(این عالم نماى گمراه) ادّعا مى کند که من از شُبهات اجتناب مىورزم، در حالى که در آن غوطهور است» (یَقُولُ: أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ، وَ فِیهَا وَقَعَ).
این ریا کارِ شیّاد، در برابر توده مردم چنان اِبراز تقوا و پاکى مى کند که مى گوید: «نه تنها از حرام پرهیز دارم، که از شبهات نیز بیزارم»، در حالى که زندگى او مملوّ از شبهات و فراتر از آن، محرّماتِ آشکار است.
گاه در تفسیر این جمله گفته مى شود که گرفتارى او در ظلمات شبهات، به خاطر جهل و نادانى اوست; جاهلان پر ادّعا غالباً گرفتار جهل مرکّب مى شوند; گمراهى خود را هدایت و آلودگى خویش را تقوا مى پندارند. بدیهى است که جاهلان شیّاد هر دو وصف را دارند. جمع میان این دو در تفسیر جمله بالا، بى مانع است (زیرا استعمال لفظ در اکثر از معنا اشکالى ندارد).
«شُبهات» به امورى گفته مى شود که به طور دقیق شناخته شده نیست; آیا حرام است یا حلال؟ و به تعبیرى که در روایت نبوى آمده است: «حَلاَلٌ بَیِّنٌ، وَ حَرَامٌ بَیِّنٌ، وَ شُبُهَاتٌ بَیْنَ ذلِکَ; بعضى از امور آشکارا حلال، و بعضى از امور آشکارا حرام است، و شبهات، در میان این دو قرار دارد (و در واقع، شبهات مرز گناهان است)».(۶)
به همین دلیل، کسانى که مى خواهند از گناه در امان بمانند، باید به این مرز، نزدیک نشوند و گرنه آگاهانه، یا ناخودآگاه در پرتگاه گناهان سقوط مى کنند که خاصیّت نزدیکى به پرتگاه، همواره همین است. لذا در ادامه حدیث بالا مى خوانیم: «فَمَنْ تَرَکَ الشُّبُهَاتِ نَجا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ، وَ مَنْ أَخَذَ بِالشُّبُهَاتِ ارْتَکَبَ الْمُحَرَّمَاتِ، وَ هَلَکَ مِنْ حَیْثُ لاَیَعْلَمُ».
در هفتمین وصف مى افزاید: «او ادّعا مى کند من از بدعتها دورى مى کنم، در حالى که در میان آنها آرمیده است!» (وَ یَقُولُ: أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ، وَ بَیْنَهَا اضْطَجَعَ(۷)).
این ادّعا نیز ممکن است از سر فریبکارى، یا جهل مرکّب باشد و اصولاً ابزار کار عالم نمایان گمراه و فریبکار، چنگ زدن به دامن بدعتها و ترک سنّت هاست، تا هواى نفس خویش و هوس هاى شیطانى را در لباس دین به خورد مردم بدهند و این کار جز از طریق بدعت گذارى، میسّر نیست.
حقیقت «بدعت» آن است: «چیزى را که جزء دین نیست داخل دین نمایند و یا چیزى که برنامه مسلّم دین است از آن خارج سازند.» بدعتِ حرام، هرگز به معناى نفى نوآورى ها در مسائل زندگى، اعمّ از علمى و صنعتى و آداب اجتماع نیست. بدعت آن است که کارى را به عنوان برنامه دینى معرّفى کنند، در حالى که در دین نباشد; یا عکس آن. عدم درک حقیقت بدعت سبب شده است که گروهى از جاهلان و ناآگاهان، در این مسئله گرفتار افراط و تفریط هایى شوند.
در هشتمین و نهمین و دهمین وصف که در واقع به منزله جمع بندى صفات پیشین است (و لذا با فاء تفریع ذکر شده) مى فرماید: «بنابراین، چهره او چهره انسان است، ولى قلبش قلب حیوان; راه هدایت را نمى شناسد تا از آن پیروى کند و طریق گمراهى را درک نمى کند تا ازآن بپرهیزد (و دیگران را از آن باز دارد) و او (در حقیقت) مرده اى است در میان زندگان!» (فَالصُّورَهُ صُورَهُ إِنْسَان، وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَان، لاَیَعْرِفُ بَابَ الْهُدَى فَیَتَّبِعَهُ، وَ لاَ بَابَ الْعَمَى فَیَصُدَّ عَنْهُ، وَ ذلِکَ مَیِّتُ الاَْحْیَاءِ!).
تعبیرى از این گویاتر و شفّافتر درباره این عالمان گمراه و اغواگر پیدا نمى شود. آرى، واقعاً چهره انسان، بلکه انسانهاى کامل و آگاه و پاکدامن به خود گرفته اند، در حالى که تمام وجودشان در جهل مرکّب غوطهور است و اگر روزى به فکر هدایت بیفتند، بر اثر آلودگى به جهل و گناه، نه راه هدایت را مى یابند که در آن گام نهند و نه طریق ضلالت را مى شناسند که از آن باز ایستند. آرى، آنها در صف زندگان قرار دارند، حال آنکه آثار حیات انسانى در وجود آنها مرده است! نه طراوتى، نه برگى، نه گلى و نه سایه اى دارند!
در واقع آنها مصداق این آیه شریفه اند که مى فرماید: «إِنَّکَ لاَتُسْمِعُ الْمَوْتَى وَ لاَتُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرینَ; مسلّماً تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى و نمى توانى کران را هنگامى که روى بر مى گردانند و پشت مى کنند فراخوانى».(۸)
یا آیه دیگر، که مى گوید: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَیَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لاَیُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لاَیَسْمَعُونَ بِهَا أُولئِکَ کَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ; به یقین گروه بسیارى از جن و انس را، براى دوزخ آفریدیم; آنها دلها [عقلها]یى دارند که با آن (اندیشه نمى کنند، و) نمى فهمند; و چشمانى که با آن نمى بینند; و گوشهایى که با آن نمى شنوند; آنها همچون چهار پایانند; بلکه گمراهتر! اینان همان غافلانند! (چرا که با داشتن همه گونه امکانات هدایت، باز هم گمراهند)(۹)».

۱٫ «أشراک» جمع «شَرک» (بر وزن نمک) به معناى دام صیّادى است.
۲٫ الکنى و الالقاب، جلد ۱، صفحه ۲۹۴٫
۳٫ عوالى اللئالى، جلد ۴، صفحه ۱۰۴٫
۴٫ بحارالانوار، جلد ۸۹، صفحه ۱۰۷، حدیث ۱٫
۵٫ تفسیر برهان، جلد ۱، صفحه ۱۹٫
۶٫ کافى، جلد ۱، صفحه ۶۸٫
۷٫ «إضْطَجَعَ» از مادّه «ضَجع» (بر وزن زجر) به معناى به پهلو خوابیدن است.
۸٫ سوره نمل، آیه ۸۰٫
۹٫ سوره اعراف، آیه ۱۷۹٫
نکته ها
۱- دانشمندان گمراه!
خطر عالم گمراه بر کسى پوشیده نیست و فجایع عظیم را در سطح جهان، جاهلان انجام نمى دهند; بلکه ریشه تمام آنهابه عالمان گمراهى برمى گردد، که با خدا و دین به کلّى بیگانه اند و یا دین را ملعبه دنیاى خویش ساخته اند. امیرمؤمنان على(علیه السلام) در بخش بالا از این خطبه، این گروه را به دقیق ترین وجهى توصیف کرده است; سرمایه باطنى آنها را مشتى جهالت ها و اشتباهات و توهّمات، و سرمایه ظاهرى آنها را تفسیر به رأى و توجیه حقایق بر وفق امیال و هوسهاى خویش مى داند. برنامه آنها ریاکارى و تکیه بر بدعتها و آزاد گذاردن هواپرستان در گناه و چراغ سبزنشان دادن به گنهکاران است; از انسانیّت فقط «صورتى» دارند، امّا از نظر «سیرت»، یک حیوان تمام عیارند.
با توجّه به عظمت خطرات این گروه، آیات قرآن و روایات اسلامى هشدارهاى فراوانى نسبت به آنها داده است، و مردم را از افتادن در دام آنها بر حذر داشته است.
در حدیثى از امیرمؤمنان(علیه السلام) از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «وَ إِنَّ أَهْلَ النَّارِ لَیَتَأَذَّوْنَ مِنْ رِیحِ الْعَالِمِ التَّارِکِ لِعِلْمِهِ; دوزخیان از بوى بد عالمى که علمش را رها ساخته (و بدان عمل ننموده) ناراحت مى شوند».
خود او نیز گرفتار بدترین ندامتها است که در ادامه همان حدیث آمده است: «وَ إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النَّارِ نَدَامَهً وَ حَسْرَهً، رَجُلٌ دَعَا عَبْداً إِلَىَ اللّهِ، فَاسْتَجَابَ لَهُ، وَ قَبِلَ مِنْهُ، فَأَطَاعَ اللّهَ، فَأَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّهَ، وَ أَدْخَلَ الدَّاعِیَ النَّارَ بِتَرْکِ عِلْمِهِ، وَ اتِّبَاعِهِ الْهَوَى، وَ طُولِ الاَْمَلِ; پشیمان ترین دوزخیان کسى است که بنده اى را به سوى خدا دعوت نموده و او اجابت کرده و پذیرفته و اطاعت خدا نمود و خداوند او را وارد بهشت ساخته، و دعوت کننده را به خاطر عمل نکردن به علم و پیروى از هوا و هوس ها و آرزوهاى دراز، داخل جهنّم کرده است!»(۱)
در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که خداوند به داود وحى فرستاد: «لاَتَجْعَلْ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ عَالِماً مَفْتُوناً بِالدُّنْیَا، فَیَصُدَّکَ عَنْ طَرِیقِ مَحَبَّتِی; فَإِنَّ أُولئِکَ قُطَّاعُ طَرِیقِ عِبَادِیَ الْمُرِیدِینَ إِلَىَّ، إِنَّ أَدْنَى مَا أَنَا صَانِعٌ بِهِمْ، أَنْ أَنْزَعَ حَلاَوَهَ مُنَاجَاتِی مِنْ قُلُوبِهِمْ; در میان من و خودت عالم دنیاپرستى را قرار مده که تو را از راه محبّت من باز مى دارد; آنها راهزنان بندگان من اند! همان بندگانى که قصد مرا دارند; کمترین کارى که درباره آنها انجام مى دهم، این است که لذّت مناجاتم را از دل آنها برمى کنم»(۲).
نشانه این عالم نمایان گمراه در احادیث اسلامى آمده است که مهمترین آنها ترک عمل به علم خویش است. همان گونه که در حدیث پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)مى خوانیم: «لاَیَکُونُ الْمَرْءُ عَالِماً حَتَّى یَکُونَ بِعِلْمِهِ عَامِلاً; انسان عالم نخواهد بود، مگر زمانى که به علم خویش عمل کند».(۳)
و نشانه هاى بارز دیگر آنها گرایش به بدعتها و توجیه خلافکارى ها و عشق به دنیا و ادّعاهاى واهى و غرورآمیز است.

۱٫ کافى، جلد۱، صفحه ۴۴، باب استعمال العلم، حدیث ۱٫
۲٫ علل الشرایع، صفحه ۳۹۴٫
۳٫ منهاج البراعه، جلد ۶، صفحه ۱۸۵٫
۲- تفسیر به رأى، دام بزرگ شیطان
یکى از بزرگترین موانع راه خداپرستى و حق جویى و حق طلبى «تفسیر به رأى» است. کارى که ارزش تمام آیات و روایات اصیل را از میان مى برد و آن را به بازیچه اى براى توجیه هوسها و مقاصد سوء گمراهان تبدیل مى کند.
به تعبیر دیگر: آیات الهى و روایات معصومین را به صورت مومى در مى آورد که به هر شکلى بخواهد آن را نشان مى دهد و از آنها براى توجیه گمراهى ها و بدعت ها استفاده مى کند.
«تفسیر به رأى» را در یک جمله کوتاه مى توان این چنین تعریف کرد: «کلمات و جمله ها را از معناى واقعى تهى کردن و به شکل دلخواه در آوردن.»
پر واضح است که آیات و روایات در سایه شوم «تفسیر به رأى»، نه تنها هدایت گرى خود را از دست مى دهند بلکه وسیله اى براى توجیه گمراهى ها خواهند شد; به همین دلیل، در روایات اسلامى شدیداً از «تفسیر به رأى» منع شده است که نمونه اى از آن را در بحثهاى گذشته دیدیم و نیز دیدیم که امیرمؤمنان على(علیه السلام) یکى از ویژگى هاى عالم نمایان گمراه را همین مسئله «تفسیر به رأى» شمرده است; تعبیرى که در حدیث معروف «مَنْ فَسَّرَ بِرَأْیِهِ آیَهً مِنْ کِتَابِ اللّهِ فَقَدْ کَفَرَ»(۱) آمده است، نشان مى دهد که «تفسیر به رأى» زمینه اى است براى گرایش به کفر; و نیز آنچه در حدیث دیگرى آمده که مى فرماید: «مَنْ فَسَّرَ الْقُرآنَ بِرَأْیِهِ، إِنْ أَصَابَ لَمْ یُوجَرْ، وَ إِنْ أَخْطَأَ خَرَّ أَبْعَدَ مِنَ السَّمَاءِ; کسى که قرآن را به رأى خود تفسیر کند، اگر به واقع هم برسد اجر و پاداشى ندارد و اگر خطا کند، بیش از فاصله آسمان به زمین، سقوط مى کند».(۲)
خطرات تفسیر به رأى بسیار زیاد است که فهرستوار چنین است:
۱- ایجاد هرج و مرج در فهم آیات و روایات.
۲- تبدیل وسایل هدایت و معیارهایى که براى اصلاح اشتباهات فکرى مردم به دست داده شده، به عاملى براى تشدید اشتباهات.
۳- تولید اختلاف و نفاق و دامن زدن به تحزّب در مسایل عقیدتى و دینى.
۴- فرود آمدن کتاب و سنّت از مقام رهبرى و قرار گرفتن در مقام یک پیرو.
۵- تطبیق قوانین آسمانى بر خواسته هاى انحرافى محیط هاى آلوده.
۶- تنزّل مفاهیم نامحدود و جاودانى کلمات وحى و تبدیل آنها به افکار محدود و نارساى انسان ها.
۷- فراهم نمودن دستاویزهاى زیاد براى افراد گمراه و گمراه کننده.
بدیهى است تفسیر آیات و روایات به عقل، ارتباطى با تفسیر به رأى ندارد. «تفسیر به عقل» آن است که: «از قرائن قطعیّه عقلیّه براى فهم معناى آیات و روایات استفاده شود» مثلاً آنجا که مى فرماید: «یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ»(۳) قراین قطعیّه عقلیّه مى گوید «ید» در اینجا کنایه از قدرت است، نه به معناى دستى همچون دست انسان، که جسم است و از گوشت و پوست و استخوان ترکیب یافته است.
«تفسیر به رأى» آن است که: «از قرائن ظنیّه یا وهمیّه و خیالیّه، یا حتّى بدون قرینه، آیات و روایات را به میل خود معنا کند و بر خواسته هاى دل خویش تطبیق نماید.»
به هر حال، این کار یا از جهل و نادانى سرچشمه مى گیرد و یا از شیطنت ها و هوا و هوس ها!
از آنچه گفتیم روشن مى شود، آنهایى که براى توجیه گمراهى خویش، «تفسیر به رأى» را یک امر ضرورى مى دانند، حتّى در تفسیر معناى «تفسیر به رأى» گرفتار «تفسیر به رأى» شده اند! و «تفسیر به رأى» را به «رأى» خود تفسیر کرده اند! یعنى با این جمله که: «هر کس مفاهیم کتاب و سنّت را بر اساس تئورى ها و پیش داورى هاى خود معنا مى کند»، خواسته اند راه را براى تفسیرهاى دل خواه از کتاب و سنّت، هموار کنند.
در حالى که اگر منظور از تئورى ها و پیش فرض ها، فرضیه هاى غیر مسلّم و آراى ظنّى و گمان و تخمین بوده باشد، این کار سبب از میان رفتن اصالت وحى و هرج و مرج در تبیین مسایل الهى خواهد شد و «نور مبین بودن» قرآن و «کشتى نجات بودن» معصومان را، به کلّى مخدوش مى کند.
و اگر منظور از تئورى ها و پیش فرض ها، اصول مسلّم علمى و عقلى است، اینها را نمى توان «تفسیر به رأى» نامید; اینها «تفسیر به عقل» است; ولى افسوس که فرصت طلبان، حتّى مسأله «تفسیر به رأى» را به میل خود تفسیر مى کنند، تا منابع وحى را ابزارى براى توجیه خواسته هاى خود سازند.

۱٫ تفسیر برهان، جلد۱، صفحه ۱۹٫
۲٫ وسائل الشیعه، جلد ۱۸، صفحه ۱۴۹، ابواب صفات قاضى، باب ۱۳، حدیث ۶۶٫
۳٫ سوره فتح، آیه ۱۰٫
۳- بدعت ها، سرچشمه انحرافات
امام(علیه السلام) در بیان صفات عالم نمایان گمراه، یکى از ویژگى هاى آنها را در این خطبه، مسأله بدعت گذارى شمرده است. او مدّعى است، که من از بدعت دورم در حالى که در لابه لاى بدعت ها غوطهور است.
مى دانیم «بدعت» آن است که: «انسان چیزى را که در دین نیست به عنوان دین معرّفى کند» و یا «چیزى که از دین است خارج از دین بشمارد». ولى نوآورى ها در مسایل سیاسى و اجتماعى و اقتصادى و زندگى روزمرّه، هرگز بدعت نیست. یا به تعبیرى دیگر: بدعت گاه در دین است، گاه در غیر دین; آنچه حرام و ممنوع است و خطرناک، بدعت در دین است و آنچه ارزشمند و پسندیده است، نوآورى ها در مسایل مختلف زندگى است، بى آن که لطمه اى به احکام دین بزند. مثلاً پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) به یقین حجّ تمتّع به جا آورد; یعنى: بعد از اداى عمره، از احرام درآمد و سپس براى حجّ، با مقدارى فاصله، احرام بست و نیز عقد ازدواج موقّت مجاز شمرد; حال اگر کسى بگوید: من حجّ تمتّع را نمى پسندم و باید حجّ و عمره با هم متّصل باشد، یا عقد ازدواج موقّت پیامدهایى دارد و مطابق میل من نیست، چنین شخصى در دین خدا بدعت گذارده است.
بى شک، مذمّت و نکوهش شدیدى که در روایات از «بدعت گذار» شده است تا آنجا که در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «أَهْلُ الْبِدَعِ، شَرُّ الْخَلْقِ وَ الْخَلِیقَهِ; بدعت گذاران بدترین مخلوق خدا هستند.»(۱) و در حدیث دیگرى از همان بزرگوار آمده است: «مَنْ تَبسَّمَ فِی وَجْهِ مُبْتَدِع، فَقَدْ أَعَانَ عَلَى هَدْمِ دِینِهِ; کسى که در چهره بدعت گذارى تبسّم کند، کمک به نابودى دین خود کرده است.»(۲) به خاطر خطراتى است که بدعت براى اصالت دین دارد و اگر بابِ بدعت، در دینِ خدا گشوده شود و مردم با افکار نارساى خود و سلیقه هاى مختلف، دین خدا را تغییر دهند، بعد از مدّتى چیزى از دین خدا باقى نمى ماند و راه تغییرات براى هواپرستان و سودجویان گشوده مى شود و آیین حق همچون بازیچه اى در دست این و آن، پیوسته دستکارى خواهد شد. به همین دلیل، در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که در جواب این سؤال که کمترین چیزى که انسان با آن کافر مى شود، چیست؟ فرمود: «أَنْ یَبْتَدِعَ شَیْئاً، فَیَتَوَلَّى عَلَیْهِ، وَ یَبْرَءَ مِمَّنْ خَالَفَهُ; این است که بدعتى در دین خدا بگذارد و موافقان آن را دوست بدارد و از مخالفانش برائت جوید.»(۳)
و اگر در تاریخچه ادیانِ باطل و شاخه هاى گوناگونى که در ادیان آسمانى پیدا شد دقّت کنیم، خواهیم دید که غالب آنها از بدعت ها، سرچشمه گرفته است.

۱٫ کنز العمّال، حدیث ۱۰۹۵ (جلد ۱، صفحه ۲۱۸).
۲٫ بحارالانوار، جلد ۴۷، صفحه ۲۱۷، حدیث ۴٫
۳٫ سفینه البحار، مادّه «بدع» و بحارالانوار، جلد ۶۹، صفحه ۲۲۰٫
بخش چهارم
«فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ»؟ «وَ أَنَّى تُؤْفَکُونَ»! وَ الاَْعْلاَمُ قَائِمَهٌ، وَ الاْیَاتُ وَاضِحَهٌ، وَالْمَنَارُ مَنْصُوبَهٌ. فَأَیْنَ یُتَاهُ بِکُمْ! وَ کَیْفَ تَعْمَهُونَ، وَ بَیْنَکُمْ عِتْرَهُ نَبِیِّکُمْ! وَهُمْ أَزِمَّهُ الْحَقِّ، وَ أَعْلاَمُ الدِّینِ، وَ أَلْسِنَهُ الصِّدْقِ! فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ، وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِیمِ الْعِطَاشِ.
ترجمه
کجا مى روید؟ و رو به کدام طرف مى کنید! در حالى که پرچم هاى حق برپاست، نشانه هاى آن آشکار و چراغ هاى هدایت نصب شده است؟! شما را به کدام وادى گمراهى مى برند و چگونه سرگردان مى شوید، در حالى که عترت پیامبرتان در میان شماست؟! آنان زمامدار حق اند و پرچم هاى دین، و زبان هاى گویاى صدق و راستى. حال که چنین است، آنها را در بهترین جایى که قرآن را در آن حفظ مى کنید (در درون جان و روحتان) قرار دهید و همچون تشنگان، براى سیراب شدن، به سرچشمه هاى (زلالِ علومِ) آنان روى آورید.

شرح و تفسیر
با وجود عترت، گمراهى چرا؟
امام(علیه السلام) در بخش هاى پیشینِ این خطبه، عالم مخلصِ آگاه و عالم نماى منحرف گمراه را، با اوصافى معرّفى فرمود. در این بخش براى شناخت گروه اوّل، از گروه دوم و نیز براى الگو گرفتن نسبت به گروه اوّل، به سراغ اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) و موقعیت آنها در جامعه اسلامى مى رود; ولى قبلاً مسئله را به صورت کلّى بیان فرموده، مى گوید: «کجا مى روید؟ و رو به کدام طرف مى کنید! در حالى که پرچم هاى حق برپاست، نشانه هاى آن آشکار است، و چراغ هاى هدایت نصب شده.» (فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَنَّى تُؤْفَکُونَ(۱)! وَ الاَْعْلاَمُ قَائِمَهٌ، وَ الاْیَاتُ وَاضِحَهٌ، وَ الْمَنَارُ مَنْصُوبَهٌ).
نگوئید: در زمانى زندگى مى کنیم که هر گروهى ما را به سویى دعوت مى کند و در میان جامعه اى هستیم که داعیان حق و باطل، در آن به هم آمیخته و شناخت این دو، از یکدیگر بسیار مشکل است.
نه! چنین نیست، همه چیز روشن است و همه معیارها واضح است و هیچ عذرى از کسى مسموع نیست!
براى راهنمایى رهروانِ جادّه هاى پرپیچ و خم، گاه از پرچمهایى که در نقاط مختلف جادّه نصب مى شود، استفاده مى کنند و گاه نشانه هایى در پیچ و خم ها مى نهند و گاه در بلندى ها در مسیر صحیح، چراغ روشن مى کنند (مخصوصاً براى شبها). یکى از این دلایل سه گانه براى پیدا کردن راه کافى است; حال اگر هر سه باهم باشد، نهایت کمال مطلوب و اوج هدایت است. امام(علیه السلام) مى فرماید: خدا با شما چنین معامله کرده است.
سپس این کلّى را بر مصداق روشنش تطبیق کرده و از عام به خاص پرداخته، تا نگویند: ذکر این کلّیات مشکلى را براى ما حلّ نمى کند. دیگر بار مى فرماید: «شما را به کدام وادى گمراهى مى برند، و چگونه سرگردان مى شوید در حالى که عترت پیامبرتان در میان شماست؟!» (فَأَیْنَ یُتَاهُ(۲) بِکُمْ! وَ کَیْفَ تَعْمَهُونَ(۳))
کسانى در بیابان هاى زندگى گمراه مى شوند که، نشانه هاى حق را در دست نداشته باشند و افرادى حیران و سرگردان هستند که دلایل روشن و معیارهاى شناخت در اختیارشان نیست; امّا شما با داشتن عترت پیامبر در میان خود، هرگز نباید به چنین سرنوشتى گرفتار شوید.
سپس براى معرّفى بیشتر مى افزاید: «آنان زمامداران حقّ اند، و پرچم هاى دین، و زبان هاى گویاى صدق و راستى.» (وَ هُمْ أَزِمَّهُ الْحَقِّ، وَ أَعْلاَمُ الدِّینِ، وَ أَلْسِنَهُ الصِّدْقِ).
کسانى که خود را به آنها تسلیم کنند، آنان را به سوى حق مى برند و آنها که در کنارشان باشند، از زبان صدق آنان بهره مى گیرند و آنان که از دور به آنها بنگرند، همانند کسى که از دور به پرچم هاى هدایت مى نگرد، هدایت مى یابند. هر کدام به مقدار شناخت و تسلیمشان بهره مى گیرند.
مفهوم تحت اللفظى جمله «هُمْ أَزِمَّهُ الْحَقِّ» این است که: «آن بزرگواران خودشان زمام هاى حقّ اند.» و همچنین مى شود آن را کنایه از زمامدارى حق دانست و در هر دو صورت مفهومش این است که: «حق به دنبال آنها در حرکت است.» شبیه حدیث معروفى که مى فرماید: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ، وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَارَ; على، با حق است و حق با على، که به هر طرف او بگردد، حق با او مى گردد»(۴).
تعبیر به «أَلْسِنَهُ الصِّدْقِ» اشاره به این معنا است که وجود آن بزرگواران زبانى است، که بیانگر فرمانهاى الهى و ترجمان وحى است; همان گونه که زبان، چیزى از خودش نمى گوید، بلکه ترجمان دل و روح انسان است.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا داده شده است که «زبان آن بزرگواران، جز به صدق و راستى گردش نمى کند» چه در امورى که از خدا و پیامبر نقل مى کنند و چه در سخنانى که از وجودشان مى جوشد; همه صدق است و همه راستى!
البته این دو تفسیر با هم تضادّى ندارد و مى تواند در معناى جمله، جمع باشد.
در آخرین جمله ازاین فراز مى فرماید: «حال که چنین است، آنها را در بهترین جایى که قرآن را در آن حفظ مى کنید (در درون جان و روحتان) قرار دهید و همچون تشنگان، براى سیراب شدن، به سرچشمه هاى (زلالِ علومِ) آنان روى آورید.» (فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرآنِ، وَرِدُوهُمْ وُرُودَالْهِیمِ(۵) الْعِطَاشِ).
قرآن، گاه برزبان انسان جارى مى شود و گاه در عمل او ظاهر مى گردد و گاه در عمق روح و جان او، جاى مى گیرد و تمام وجودش را روشن مى کند; بهترین جایگاه قرآن از این سه محل، همان جایگاه اخیر است; جمله بالا مى گوید: «محبّت اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در عمق روح و جان خود پذیرا شوید! همان گونه که بهترین جایگاهِ قرآن روح و جان شماست.»
این جمله، در حقیقت تأکیدى است بر «حدیث ثَقَلین» که عترت را در کنار قرآن قرار مى دهد و عموم مسلمانان را به پیروى از هر دو دعوت مى نماید و بر عدم جدایى آن دو از یکدیگر، تا دامنه قیامت، تأکید مى کند.
تفسیر دیگرى براى این جمله نیز ذکر شده است و آن اینکه: «آنها را در بهترین جایگاهى که قرآن توصیه مى کند جاى دهید» و آن، جایگاه امامت و پیشوایى خلق است، که در آیاتى همچون آیه «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللّهُ…(۶)» و آیه «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ…(۷)» و آیه «قُلْ لاَأَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى»(۸) و مانند آن آمده است.(۹)
البتّه تفسیر اوّل مناسب تر است.
تعبیر به «اَلْهِیمِ الْعِطَاشِ» (شتران تشنه) اشاره لطیفى است به این نکته که وجود آن بزرگواران، همچون چشمه آب حیات است و شما در نهایت به آنچه نزد آنهاست شدیداً نیازمندید; باید بدون تردید و با سرعت و جدیّت و به صورتى مشتاقانه و عاشقانه به سوى آنها بیایید و از چشمه فیّاض وجودشان بهره گیرید; بدیهى است هنگامى که بهترین منزلگاههاى قرآن را براى آنها قائل شویم، باید از علوم آنان این گونه سیراب گردیم.

۱٫ «تُؤفکون» از مادّه «اِفک» (بر وزن فکر) به معناى انحراف و دگرگون شدن است و به همین جهت به دروغ و تهمت «افک» گفته مى شود.
۲٫ «یُتاه» از مادّه «تَیه» (بر وزن شیء) و «تِیه» (بر وزن پیه) به معناى گم کردن راه و حیرت و سرگردانى است.
۳٫ «تَعْمَهُون» از مادّه «عَمَه» (بر وزن فرح) به معناى تحیّر و سرگردانى است. بعضى گفته اند «عَمى» در لغت عرب به معناى نابینایى چشم ظاهر است و «عمه» نابینایى چشم باطن. (البتّه عَمى به صورت مجازى در فقدان بصیرت نیز به کار مى رود.)
۴٫ این حدیث را «علاّمه امینى» با سندهاى مختلف، از منابع اهل سنّت نقل مى کند (الغدیر، جلد ۳، از صفحه ۱۷۶ به بعد).
۵٫ «هیم» جمع «اَهْیمَ» در اصل به معناى شتر تشنه است. به شن هاى خشکى که آب را به درون خود مى بلعد و گویى تشنه است نیز این واژه اطلاق مى شود.
۶٫ سوره مائده، آیه ۵۵٫
۷٫ همان، آیه ۶۷٫
۸٫ سوره شورى، آیه ۲۳٫
۹٫ براى آگاهى به این آیات و سخنان مفسّران شیعه و اهل سنّت درباره آن، به کتاب «پیام قرآن» جلد نهم مراجعه فرمایید.
نکته
مقامات والاى اهل بیت(علیهم السلام)
آنچه در این فراز از خطبه خوانده اید، این حقیقت را به عالى ترین بیانى تبیین مى کند، که با وجود «اهل بیت» و «عترت پیامبر» در میان مسلمانان و پیروى مردم از سخنان آنان، هرگز خطر گمراهى آنها را تهدید نمى کند; آنها زمامداران حق و چراغهاى هدایت و پرچمهاى دین و ترجمان قرآن و وحى اند; و اگر در روایاتى که در منابع شیعه و اهل سنّت وارد شده، این همه تأکید بر محبّت آنان مى بینیم، به خاطر آن است که این محبّت، انگیزه اى بر پیروى از آنان، و پیروى از آنان مایه هدایت مى گردد. از جمله، «فخر رازى» در «تفسیر کبیر» خود از «زمخشرى» در «کشّاف» این حدیث نورانى و پرمعنا را از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که فرمود:
«مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّد، مَاتَ شَهِیداً».
«أَلاَ وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّد، مَاتَ مَغْفُوراً لَهُ».
«أَلاَ وَ مَن مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّد، ماتَ تَائِباً».
«أَلاَ وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّد، مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَکْمِلَ الاِْیمَانِ».
«أَلاَ وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ محمَّد، بَشَّرَهُ مَلَکُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّهِ».
«أَلاَ وَ مَنْ مَاتَ عَلَى بُغْضِ آلِ مُحَمَّد، جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ مَکْتُوباً بَیْنَ عَیْنَیْهِ: آئِسٌ مِنْ رَحْمَهِ اللّهِ»… .
«هر کس با محبّت آل محمّد بمیرد، شهید است».
«آگاه باشید! هر که بر محبّت آل محمّد بمیرد، آمرزیده است».
«آگاه باشید! هر که بر محبّت آل محمّد بمیرد، توبه اش پذیرفته است».
«آگاه باشید! هر کس بر محبّت آل محمّد بمیرد، با ایمان کامل مرده است».
«آگاه باشید! هر که با محبّت آل محمّد بمیرد، فرشته مرگ او را بشارت به بهشت مى دهد».
«آگاه باشید! هر کسى بر عداوت آل محمّد بمیرد، روز قیامت در حالى بر محشر وارد مى شود که بر پیشانى او نوشته شده است: «مأیوس از رحمت خدا!»(۱)
در حدیث دیگرى از پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) آمده است که فرمود: «أَنَا أَوَّلُ وَافِد عَلَى الْعَزِیزِ الْجَبَّارِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ، وَ کِتَابُهُ، وَ أَهْلُ بَیْتِی، ثُمَّ أُمَّتِی، ثُمَّ أَسْأَلُهُمْ: مَا فَعَلْتُمْ بِکِتَابِ اللّهِ وَ بِأَهْلِ بَیْتِی؟; من نخستین کسى هستم که به پیشگاه خداوند قادر توانا، در روز قیامت حاضر مى شود و همچنین کتاب خدا و اهل بیتم حضور مى یابند; سپس امّتم حاضر مى شوند و بعد از آن، از آنها سؤال مى کنم شما با قرآن و اهل بیتم چه کردید؟»(۲)
احادیث درباره ولاى اهل بیت و محبّت آنان و تمسّک به هدایتهایشان از طُرق شیعه و اهل سنّت فراوان است و آنچه در بالا آمد، تنها نمونه اى از آن بود.

۱٫ تفسیر فخر رازى، جلد ۲۷، صفحه ۱۶۵، ذیل آیه ۲۳ سوره شورى.
۲٫ اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۶۰۰، حدیث ۴٫
بخش پنجم
أیُّهَا النَّاسُ! خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «إِنَّهُ یَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَیْسَ بِمَیِّت، وَ یَبْلَى مَنْ بَلِیَ مِنَّا وَ لَیْسَ بِبَال» فَلاَ تَقُولُوا بِمَا لاَ تَعْرِفُونَ، فَإِنَّ أَکْثَرَ الْحَقِّ فِیَما تُنْکِرُونَ، وَاعْذِرُوا مَنْ لاَ حُجَّهَ لَکُمْ عَلَیْهِ – وَ هُوَ أَنَا – ، أَلَمْ أَعْمَلْ فِیکُمْ بِالثَّقَلِ الاَْکْبَرِ! وَ أَتْرُکْ فِیکُمُ الثَّقَلَ الاَْصْغَرَ! قَدْ رَکَزْتُ فِیکُمْ رَایَهَ الاِْیمَانِ، وَ وَقَفْتُکُمْ عَلَى حُدُودِ الْحَلاَلِ وَالْحَرَامِ، وَأَلْبَسْتُکُمُ الْعَافِیَهَ مِنْ عَدْلِی، وَ فَرَشْتُکُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی، وَأَرَیْتُکُمْ کَرَائِمَ الاَْخْلاَقِ مِنْ نَفْسِی، فَلاَ تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْیَ فِیمَالاَ یُدْرِکُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ، وَلاَتَتَغَلْغَلُ إِلَیْهِ الْفِکَرُ.
ترجمه
اى مردم! این حقیقت را از خاتم پیامبران(صلى الله علیه وآله) بگیرید که فرمود: «کسانى که از ما مى میرند، در حقیقت نمرده اند و آن کس که از ما جسدش کهنه شده، در واقع کهنه نشده.» پس آنچه را نمى دانید، نگوئید; چرا که بسیارى از حقایق در امورى است که انکار مى کنید و کسى را که دلیلى بر ضدّ او ندارید، معذور دارید، – و آن کس منم- آیا من به ثقلِ اکبر =[ قرآن مجید] در میان شما عمل نکردم، و آیا در میان شما، ثقلِ اصغر =[عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله)] را باقى نگذاردم (و پاسدارى ننمودم). پرچم ایمان را در میان شما نصب کردم و پایه هاى آن را محکم نمودم و شما را به حدود حلال و حرام آگاه ساختم، و جامه عافیت را به عدل خود، بر شما پوشاندم; و بساط کارهاى نیک را با سخن و عمل خود، در میان شما گستردم; و فضایل اخلاقى را از سوى خود، به شما نشان دادم. بنابراین، وهم و گمان خود را در آنجا که چشم، ژرفاى آن را نمى بیند و فکر، توانایى جولان در آن را ندارد، به کار نبرید.
شرح و تفسیر
پرچم هاى هدایت
در این بخش از خطبه، امام(علیه السلام) به عنوان تأکید برآنچه در بخش پیشین درباره عترت و اهل بیت(علیهم السلام) آمده بود، مى افزاید: «اى مردم! این حقیقت را از خاتم پیامبران(صلى الله علیه وآله) بگیرید که فرمود: «کسانى که از ما مى میرند، در حقیقت نمرده اند و آن کس که از ما (جسدش) کهنه شده، در واقع کهنه نشده است».» (أَیُّهَا النَّاسُ! خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «إِنَّهُ یَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَیْسَ بِمَیِّت، وَ یَبْلَى مَنْ بَلِیَ مِنَّا وَ لَیْسَ بِبَال»).
در این که ضمیر «خُذُوهَا» در اینجا به چه چیز برمى گردد، در میان مفسّران «نهج البلاغه» گفتگو است; ولى ظاهر این است که به «حقیقت» یا «سخن حق» باز مى گردد که از قراین کلام معلوم مى شود; هر چند در عبارات پیشین نیامده است و مفهوم جمله این است که: «این سخن حق را درباره اهل بیت، از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)بگیرید».
اینکه در جمله بالا مى فرماید: مردگان ما مرده نیستند و با گذشت زمان، آثار کهنگى در آن ظاهر نمى شود، گاه به معناى حقیقى تفسیر شده است که واقعاً جسد «اولیاء اللّه» در قبرها تر و تازه مى ماند و آنها از نوعى حیات و زندگى بهره مندند، به این گونه که سخن گویندگان را مى شنوند و به سلام آنها پاسخ مى گویند و حیاتى شبیه حیات شهیدان راه خدا دارند، که قرآن درباره آنها فرموده: «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ; اى پیامبر! هرگز گمان مبر کسانى که در راه خدا کشته شدند، مردگانند; بلکه آنها زنده اند، نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند»(۱)
بنابراین، جمله «یَمُوتُ» به معناى مرگ ظاهرى است و جمله «لَیْسَ بِمَیِّت» به معناى عدم مرگ واقعى است و همچنین جمله هاى «یَبْلَى» و «وَ لَیْسَ بِبَال».

بعضى نیز گفته اند: منظور از «حیات» و «عدم کهنگى» در اینجا معناى مجازى آن است; یعنى آثار و تعلیمات آن بزرگواران در میان مردم، تا پایان دنیا وجود دارد; گویى آنها همیشه زنده اند، شبیه آنچه در روایت «کُمیل» در اواخر «نهج البلاغه» آمده، که درباره علماى راستین مى فرماید: «أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَهٌ، وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَهٌ; شخص آنان از میان مردم مى روند، امّا وجود معنوى آنها در درون دلها است»(۲).
این احتمال نیز داده شده است که منظور از «حیات» در اینجا همان حیات برزخى است، که ارواح، در قالب هاى لطیف مثالى در جهان برزخ وجود دارند; ولى با توجّه به اینکه این مسئله مخصوص امامان و نخبگان از اولیاء اللّه نیست، بعید به نظر مى رسد.
از میان این چند احتمال، احتمال اوّل صحیح تر به نظر مى رسد و البتّه این نوع حیات چیزى فراتر از حیات شهیدان مى باشد; چرا که به مصداق «تَسْمَعُ کَلاَمِی وَ تَرُدُّ سَلاَمِی»(۳) آنها همواره سخنان ما را مى شنوند و به سلام ما پاسخ مى گویند و رابطه آنها با این جهان برقرار است.
سپس امام(علیه السلام) براى تأکید مطلب بالا مى افزاید: «آنچه را آگاهى ندارید، نگویید چرا که بسیارى از حقایق، در امورى است که انکار مى کنید!» (فَلاَ تَقُولُوا بِمَا لاَتَعْرِفُونَ، فَإِنَّ أَکْثَرَ الْحَقِّ فِیمَا تُنْکِرُونَ).
اشاره به اینکه، معلومات انسانها بسیار محدود است و حقایق جهان، بسیار گسترده است; با چنین حالتى عقل مى گوید: «هر چیزى را که انسان نمى داند نباید انکار کند»; مثلاً اگر از زنده بودن «اولیاء اللّه» اطّلاعى ندارد، نباید لب به انکار بگشاید. چرا که این موضوع، تنها چیزى نیست که بسیارى از انسانها از آن بى خبرند; هزاران هزار، و میلیونها میلیون از واقعیّت ها، در خارج تحقّق دارد، در حالى که ما آن را درک نمى کنیم و به گفته بعضى از دانشمندان: «واقعیّت هاى جهان هستى به منزله کتاب قطورى است که اگر تمام علوم انسانها را از اوّلین تا آخرین، جمع کنند، یک صفحه آن را تشکیل نمى دهد!».
سپس در ادامه این سخن، پرده از روى حقیقتى برمى دارد که ناگوار و دلخراش و در عین حال آموزنده و بسیار پرمعنا است; مى فرماید: «کسى را که دلیلى بر ضدّ او ندارید، معذور دارید و آن کس منم!» (وَاعْذِرُوا مَنْ لاَحُجَّهَ لَکُمْ عَلَیْهِ – وَ هُوَ أَنَا-).
اشاره به اینکه من تمام وظایفى را که بر عهده داشتم، درباره شما انجام دادم، کمترین کوتاهى نکردم و به تمام مسئولیّت هایم در برابر خداوند و بندگانش قیام نمودم; بنابراین، جاى هیچ ایرادى بر من نیست و هر کس سخنى بگوید یا در اشتباه است، یا از روى غرض سخن مى گوید.
مفهوم این سخن این نیست که در برابر من اظهار نظر و خیرخواهى نکنید و اگر در مشورتها نکته اى به خاطرتان رسید، نگویید; بلکه مفهومش این است که جایى براى اعتراض ندارید; همان گونه که در یکى از سخنانش به «ابن عبّاس» فرمود: «لَکَ أَنْ تُشِیرَ عَلَىَّ، وَ أَرَى، فَإِنْ عَصَیْتُکَ فَأَطِعْنِی; تو مى توانى نظر خود را براى من بازگویى و من پیرامون آن مى اندیشم، امّا اگر بر خلاف نظر تو اقدام کردم، باید اطاعت من کنى».(۴)
سپس به شرح خدمات خود درباره امّت پرداخته و در ضمن هفت جمله این حقیقت را کاملاً روشن مى سازد که در هیچ موردى درباره آنها کوتاهى نکرده است.
نخست مى گوید: «آیا من به ثقل اکبر =[ قرآن مجید] در میان شما عمل نکردم؟! (و دستورات آن را، مو به مو اجرا ننمودم؟)» (أَلَمْ أَعْمَلْ فِیکُمْ بِالثَّقَلِ الاَْکْبَرِ!).
سراسر زندگى امیرمؤمنان(علیه السلام) مخصوصاً در دوران حکومتش نشان مى دهد که همه جا، قرآن نصب العین او بود و در همه کار، آن را مدّ نظر داشت و همان طور که پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره اش فرمود: «او با قرآن بود و قرآن با او.» (عَلِیٌّ مَعَ الْقُرْآنِ، وَ الْقُرْآنُ مَعَ عَلِیٍّ).(۵)
در دومین جمله مى فرماید: «آیا من در میان شما ثقل اصغر =[ عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله) ]را باقى نگذاردم (و پاسدارى ننمودم؟)» (وَ أَتْرُکْ فِیکُمُ الثَّقَلَ الاَْصْغَرَ).
شاهد این سخن، حوادثى است که در زندگى «على(علیه السلام)» پیش آمد که فرزندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) و باقیمانده «ثقل اصغر» «امام حسن(علیه السلام)» و «امام حسین(علیه السلام)» گاه در خطر قرار مى گرفتند و امام(علیه السلام) نهایت کوشش را براى حفظ آنان مى نمود. از جمله در جنگ «صفّین»، هنگامى که مشاهده کرد، فرزندش امام حسن(علیه السلام) به سرعت به سوى میدان نبرد مى رود، فرمود: «أَمْلِکُوا عَنِّی هذَا الْغُلاَمَ لاَیَهُدَّنِی، فَإِنَّنِی أَنْفَسُ بِهذَیْنِ – یَعْنِی الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ عَلَیْهُمَا السَّلاَمُ – عَلَى الْمَوْتِ لَئَلاَّ یَنْقَطِعَ بِهِمَا نَسْلُ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ; این جوان را بگیرید و نگاهش دارید! مبادا مرگ او، مرا در هم بکوبد; من نسبت به حیات آنهاسخت پافشارى مى کنم و از هر چه حیات آنها را به مخاطره افکند، سخت پرهیز دارم، مبادا نسل رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) با مرگ آنها قطع گردد»(۶)
در سومین جمله مى فرماید: «من پرچم ایمان را در میان شما نصب کردم و پایه هاى آن را محکم نمودم» (قَدْ رَکَزْتُ فِیکُمْ رَایَهَ الاِْیمَانِ).
سخنان على(علیه السلام) – از جمله خطبه هاى نهج البلاغه- درباره مبدأ و معاد و دلایل نبوّت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نشان مى دهد که آن بزرگوار از هر فرصتى براى تقویت پایه هاى ایمان در دلها بهره مى گرفت و دقایق معارف اسلامى را در همه زمینه ها بیان مى فرمود.
در چهارمین جمله مى فرماید: «من شما را به حدود حلال و حرام آگاه ساختم (و مرزهاى آن را مشخص نمودم)» (وَ وَقَفْتُکُمْ عَلَى حُدُودِ الْحَلاَلِ وَ الْحَرَامِ).
امام(علیه السلام) آنقدر بر این کار اصرار داشت که نه تنها در خطبه هایش در مسجد و مجامع دیگر به بیان حلال و حرام مى پرداخت، بلکه همه روزه سرى به بازار مسلمین مى زد و حلال و حرام اسلام را براى تجّار و کسبه بازار بیان مى فرمود و تاریخ سراغ ندارد کسى از زمامداران را که در تبیین حلال و حرام، این چنین پافشارى کند.
در حدیثى مى خوانیم: «على(علیه السلام) به بازار مى آمد و ندا در مى داد: اى اهل بازار! تقواى الهى را پیشه کنید و براى معامله، سوگند یاد مکنید! که برکت را از کار شما مى برد; تاجر، فاجر است مگر کسى که حق بگیرد و حق بدهد! سلام بر شما. بعد از چند روز، باز به بازار مى آمد و همان سخن را تکرار مى کرد».(۷)
در حدیث دیگرى مى خوانیم: «هنگامى که به بازار قصّابها مى آمد، مى فرمود: اى قصّابان! هر کسى در گوشت بدمد، از ما نیست (بعضى از قصّابها در زیر پوست که روى گشوت قرار دارد، مى دمیدند تا گوشت چاق به نظر برسد)».(۸) از این تعبیر روشن مى شود که آن حضرت ریزه کاریهاى احکام الهى را بیان مى کرد.
در حدیث دیگرى که در بحارالانوار آمده، مى خوانیم: «امیرمؤمنان على(علیه السلام) همه روز صبح در بازارهاى کوفه، بازار به بازار، گردش مى کرد و تازیانه اش بردوش او بود (تا متخلّفان حساب ببرند)… و بر سر هر بازارى مى ایستاد و ندا مى داد: اى بازرگانان! قبل از هر چیز، خیر را از خدا بخواهید و برکت را در آسان گیرى بدانید; به خریداران نزدیک شوید; حلم و بردبارى را زینت خود سازید و از دروغ و سوگند دورى کنید و از ظلم بپرهیزید و حق مظلومان را ادا کنید; هرگز به سراغ ربا نروید و حق پیمانه و ترازو را ادا کنید (کم فروشى ننمایید) و از حقوق مردم چیزى کم نگذارید و در زمین فساد نکنید».(۹)
در پنجمین جمله مى فرماید: «جامه عافیت را، با عدلِ خود، بر شما پوشاندم.» (وَ أَلْبَسْتُکُمُ الْعَافِیَهَ مِنْ عَدْلِی).
نه تأثیر اجراى عدالت اجتماعى در آرامش و سلامت جامعه بر کسى پنهان است و نه عدل امیرمؤمنان على(علیه السلام). او از لحظه نخست حکومتش با صراحت از لزوم اجراى عدالت اجتماعى سخن مى گفت و حتّى در یکى از سخنانش تصریح فرمود: «من تمام مظالمى که بر بیت المال رفته و اموالى را که غارتگران از آن به غارت برده اند، به بیت المال باز مى گردانم، هر چند مهریه زنان شده باشد و یا کنیزانى را با آن خریده باشند; زیرا در عدالت، گشایش و توسعه (براى تمام جامعه انسانى) است.»(۱۰)
در ششمین جمله مى افزاید: «و بساط کارهاى نیک را با سخن و عمل خود در میان شما گستردم.» (وَ فَرَشْتُکُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی).
کارهاى نیک، گاه از طریق توصیه ها و اندرزها و بیانات شافى و کافى در سطح جامعه گسترش پیدا مى کند و گاه با نشان دادن الگوهاى عملى; و على(علیه السلام) در هر دو زمینه، نمونه کاملِ این معنا بود و کتب تواریخ و نهج البلاغه، پُر است از سیره هاى عملى آن حضرت و سخنان او درباره دعوت به معروف و نهى از منکر.
بالاخره در هفتمین جمله مى فرماید: «و فضایل اخلاقى را از سوى خود، به شما نشان دادم» (وَ أَرَیْتُکُمْ کَرَائِمَ الاَْخْلاَقِ مِنْ نَفْسِی).
فضایل اخلاقى آن بزرگوار، در زمینه هاى مختلف از عدالت و ایثار گرفته، تا زهد و پارسایى و حمایت از مظلومان و یتیمان و دردمندان، و شجاعت و شهامت و مبارزه با زورمندانِ ستمگر، در جاى جاى تاریخ زندگى على(علیه السلام) به چشم مى خورد و دوست و دشمن، حتّى سرسخت ترین دشمنان، همچون «معاویه» و «عمر و عاص» به آن معترف بودند.
این هفت جمله، در حقیقت فهرستى است از خدمات بى نظیر آن امام بزرگوار به امّت اسلامى و جامعه انسانى; و ذکر آنها در برابر جمع و عدم انکار از سوى احدى از مخاطبین، دلیل روشنى است بر پذیرش آن از طرف همه آنان.
بعضى گفته اند تعبیر به «کَرائم اخلاق» چیزى فراتر از «حُسن اخلاق» است; مثلاً حسن اخلاق ایجاب مى کند که کار خوب را با کار خوب، یا بهتر از آن پاسخ دهند، ولى کرامت اخلاقى مى گوید، بدى را باید با خوبى پاسخ داد. شبیه رفتارى که على(علیه السلام) بعد از ضربت خوردن، با ضارب خود، «عبدالرّحمن بن ملجم مرادى» انجام داد.
در پایان این سخن مى فرماید: «حال که چنین است، وهم و گمان خود را در آنجا که چشم، ژرفاى آن را نمى بیند، و فکر، توانایىِ جولان در آن را ندارد، به کار نبرید!» (فَلاَ تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْىَ فِیمَا لاَیُدرِکُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ، وَ لاَتَتَغَلْغَلُ إِلَیْهِ الْفِکَرُ).
اشاره به این که، این مقاماتى که براى ثِقل اصغر (عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله)) بیان کردم، از مسایل پیچیده اى است که اراده الهى به آن تعلّق گرفته; مبادا با افکار ناتوان و وهم و گمان، به نقد آن بپردازید. اینها مقاماتى است که خداوند حکیم از آن آگاه است و طبق حکمتش آن را مقرّر فرموده و نعمت بزرگى است براى جامعه اسلامى.
در واقع این جمله تأکیدى است بر جمله اى که قبل از بیان این صفات آمد و مى فرمود: «درباره آنچه نمى دانید و از دسترس فکر شما بیرون است، سخن مگویید که بسیارى از حقایق در امورى است که شما انکار مى کنید.»

۱٫ سوره آل عمران، آیه ۱۶۹٫
۲٫ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۱۴۷٫ (از حسن اتّفاق این بخش از خطبه، درست در زمانى نوشته مى شود که یازدهمین سالگرد ارتحال امام خمینى قدّس سرّه الشریف است).
۳٫ بحارالانوار، جلد ۹۷، صفحه ۲۹۵٫
۴٫ کلمات قصار نهج البلاغه، جمله ۳۲۱٫
۵٫ ینابیع المودّه (مطابق نقل احقاق الحقّ، جلد ۹، صفحه ۳۵۴). این حدیث در منابع متعدّد دیگرى از منابع معروف اهل تسنّن نقل شده، که مى توانید شرح آن را، در جلد پنجم احقاق الحق، صفحه ۶۳۹ بخوانید.
۶٫ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۷٫
۷٫ الغارات، سیره على(علیه السلام) فى نفسه.
۸٫ همان مدرک.
۹٫ بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۱۰۴، حدیث ۵٫
۱۰٫ نهج البلاغه، خطبه ۱۵٫
بخش ششم
و منها: حَتَّى یَظُنَّ الظَّانُّ أَنَّ الدُّنْیَا مَعْقُولَهٌ عَلَى بَنِی أُمَیَّهَ; تَمْنَحُهُمْ دَرَّهَا، وَ تُورِدُهُمْ صَفْوَهَا، وَلاَ یُرْفَعُ عَنْ هذِهِ الاُْمَّهِ سَوْطُهَا وَلاَ سَیْفُهَا، وَ کَذَبَ الظَّانُّ لِذلِکَ، بَلْ هِیَ مَجَّهٌ مِنْ لَذِیذِ الْعَیْشِ یَتَطَعَّمُونَهَا بُرْهَهً، ثُمَّ یَلْفِظُونَهَا جُمْلَهً!
ترجمه
امام(علیه السلام) در بخش دیگرى از این خطبه مى فرماید: تا آنجا که بعضى گمان کردند دنیا به کام بنى امیّه است و همه خوبى هایش را به آنان مى بخشد و آنها را از سرچشمه زلال خود، سیراب مى سازد و (نیز گمان کردند که) تازیانه و شمشیر آنها از سر این امّت برداشته نخواهد شد; کسانى که چنین گمان مى کنند، دروغ مى گویند (و در اشتباهند). چه اینکه سهم آنان از زندگىِ لذّت بخش، جرعه اى بیش نیست، که زمان کوتاهى آن را مى چشند، سپس (قبل از آنکه آن را فرو برند) به کلّى بیرون مى افکنند!
شرح و تفسیر
کوتاهى عمر بنى امیّه
این آخرین بخش از خطبه بالا است. بعضى معتقدند مشتمل بر مطلب مستقلّى است و ربطى به مطالب گذشته ندارد و در واقع در میان این بخش و بخش هاى گذشته، مطالب زیادى بوده که «سیّد رضى(رحمه الله)» آن را نقل نکرده است و لذا پیوند روشنى بین این بخش و قبل آن دیده نمى شود; ولى در عین حال، بعید نیست که رابطه معقولى بین این دو بخش خطبه باشد; یعنى آنچه حذف شده کم و کوتاه بوده است.
گویى امام(علیه السلام) اشاره به آخرین جمله از بحث گذشته مى کند که فرمود: آنچه را نمى دانید و نمى بینید در آن گمانه زنى نکنید و با حدس و تخمین، درباره آن سخن نگویید.
از جمله این که: گمان نبرید حکومت بنى امیّه، براى همیشه به کام آنها است; چنین نیست! چند صباحى مى گذرد و حکومت آنها براى همیشه سقوط مى کند. مرحوم «سیّد رضى» این بخش را چنین شروع مى کند، مى گوید قسمت دیگرى از این خطبه چنین است: «(دائره حدس و گمان تا آنجا گسترش یافت که) بعضى گمان کردند دنیا به کام بنى امیّه مى گردد و همه خوبى هایش را به آنان مى بخشد و آنها را از سرچشمه زلال خود، سیراب مى سازد، و (نیز گمان کردند که) تازیانه و شمشیر آنها از سر این امّت برداشته نخواهد شد!» (حَتَّى یَظُنَّ الظَّانُّ أَنَّ الدُّنْیَا مَعْقُولَهٌ(۱) عَلَى بَنِی أُمَیَّهَ; تَمْنَحُهُمْ دَرَّهَا(۲)، وَ تُورِدُهُمْ صَفْوَهَا، وَلاَ یُرْفَعُ عَنْ هذِهِ الاُْمَّهِ سَوْطُهَا وَلاَ سَیْفُهَا)
تعبیر (مَعْقُولَهٌ عَلَى بَنِی أُمَیَّهَ) که ترجمه تحت اللّفظى آن، این است که: «شتر دنیا را عِقال و پاى بند زده اند و به دست بنى امیّه سپرده اند»، کنایه لطیفى است از تسلیم چیزى، در برابر کسى. و جمله (تَمْنَحُهُمْ دَرَّهَا) که معناى تحت اللّفظى آن، چنین است: «شتر دنیا، شیر خود را تمام به بنى امیّه مى بخشد» مکمّل جمله سابق است. معمول عرب این بوده است که بسیارى از مسایل زندگى خود را به شتر تشبیه مى کرده اند که نقش بسیار مهمّى در زندگى آنها داشته و این گونه تشبیهات براى آنها گویا و دلنشین بوده است.
به هر حال، معمولِ افراد ظاهر بین و کم ظرفیّت این است که وقتى کسى را بر تخت قدرت سوار مى بینند که در برهه اى از زمان مخالفان خود را کنار زده و دنیا به کامشان مى گردد، این قدرت را طولانى یا جاودانى مى پندارند; در حالى که هیچ کس جز خدا از آینده با خبر نیست و گمانه زنى ها درباره آینده، مخصوصاً در مسایل سیاسى کاملاً بى اعتبار است; امّا «اولیاء اللّه» که علمشان از دریاى علم پروردگار سرچشمه مى گیرد، مى توانند خبرهایى از آینده در اختیار مردم بگذارند و خبرى که امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه بیان فرموده، از آنها است، چنان که در ادامه سخن مى فرماید: «کسانى که چنین گمان مى کنند دروغ مى گویند (و در اشتباهند).» (وَ کَذَبَ الظَّانُّ لِذلِکَ).
«چه این که سهم آنان از زندگى لذّت بخش، جرعه اى بیش نیست که زمان کوتاهى آن را مى چشند، سپس (قبل از آن که آن را فرو برند) به کلّى بیرون مى افکنند» (بَلْ هِیَ مَجَّهٌ(۳) مِنْ لَذِیذِ الْعَیْشِ یَتَطَعَّمُونَهَا بُرْهَهً، ثُمَّ یَلْفِظُونَهَا جُمْلَهً!).
اشاره به این که حکومت را تدریجاً در اختیار مى گیرند و یکباره از دست مى دهند.
مى دانیم حکومت «بنى امیّه» بیش از «هشتاد سال» طول نکشید – و به اصطلاح- لذّت بخش ترین آن، همان دوران چند ساله حکومت «معاویه» بعد از شهادت مولا «على(علیه السلام)» و صلح با «امام حسن مجتبى(علیه السلام)» بود که چند سالى دنیا به کام او بود. بعد از او، حکومت کوتاه و پر دردسر «یزید» بود، که قیام امام حسین(علیه السلام) و رسوایى عجیبى که از شهید کردن آن حضرت برایش به وجود آمد و سپس قیام مسلمانان در مدینه، فضاى حکومت کوتاهِ کمتر از چهار سالش را تیره و تار کرد و بعد از او، حکومت در میان آنها به سرعت عوض مى شد و حتّى دوران حکومت بعضى از آنها تنها شش ماه! بلکه حکومت «معاویه بن یزید» چهل روز! بود. طولانى ترین حکومت، حکومت «عبدالملک» بود که حدود بیست سال به طول انجامید و شاید علّتش این بود که به توصیه «حجّاج» گوش نداد و دست از خونریزى «بنى هاشم» کشید.
به هر حال، همان طور که امام(علیه السلام) پیش بینى فرموده بود، حکومت آنها کوتاه و قسمت عمده آن، ناگوار و آمیخته با انواع ناآرامى ها و بدبختى ها بود.
تعبیر به «هِیَ مَجَّهٌ» اشاره به این است که آنها (بنى امیّه) مدّت زمان کوتاهى از زندگانى لذّت بخش مادّى بهره مند مى شوند، ولى مانند کسى که غذاى لذیذى را در دهان مى گذارد و طعم آن را مى چشد، امّا موفق به فرو بردن آن نمى شود، این حکومت لذّت بخش را به سرعت از دست خواهند داد و تاریخ هم گواه آن است که حکومت کوتاه هشتاد ساله آنها، – جز در سالهاى محدودى- مملوّ از مخاطرات، نابسامانى ها، درگیرى ها، مشکلات عظیم و جابجایى هاى سریع بود.

۱٫ «مَعْقُوله» از مادّه «عِقال» به معناى طنابى است که پاى شتر را بعد از خم کردن، با آن مى بندند، تا نتواند برخیزد و همچنان در محل خود بماند و «شتر معقوله» به چنین حیوانى گفته مى شود و سپس به عنوان کنایه در امورى که پایدار است، به کار مى رود.
۲٫ «درّ» در اصل به معناى ریزش شیر از پستان است; سپس به ریزش مایعاتى مانند باران و امثال آن اطلاق شده و به عنوان کنایه، در مواهب مختلف مادّى بکار مى رود.
۳٫ «مَجَّه» از مادّه «مَجّ» (بر وزن حجّ) در اصل به معناى بیرون ریختن آب از دهان است و به عصاره انگور و مانند آن «مُجاج» (بر وزن عقاب) مى گویند و به عسل نیز «مجاج النّحل» گفته مى شود و در اینجا اشاره به پیروزیهاى موقّتى است که انسان آن را بدست مى آورد و به زودى از دست مى دهد.
نکته
ناکامى بنى امیّه در حکومت
درست است که «بنى امیّه» حدود «هشتاد سال» بر کشورهاى اسلامى حکومت کردند و چهارده نفر از «آل ابوسفیان» و «آل مروان» زمام حکومت را یکى بعد از دیگرى در دست گرفتند(۱) که بعضى از آنها حکومتشان فقط حدود یک، یا چند ماه و بعضى فقط هفتاد روز حکومت داشتند و طولانى ترین آنها که حکومت هشام بن عبدالملک بود، بیست سال به طول انجامید و به طور متوسط هر کدام حدود شش سال حکومت داشتند، ولى حکومت آنها غالباً توأم با درگیرى ها و تضادها و ناکامى ها بود که عمر اندک حکومتشان یکى از آن شواهد است. از جمله حوادث طولانى که در این مدّت واقع شد و «شهد» حکومت را در کام آنها مبدّل به «شرنک» کرد، حوادث زیر بود:

۱٫ این چهارده نفر عبارتند از:

۱- معاویه، از سال ۴۰ تا ۶۱ هجرى قمرى.
۲- یزید بن معاویه، از ۶۱ تا ۶۴ هجرى قمرى.
۳- معاویه بن یزید، ۴۰ روز، یا دو ماه از سال ۶۴ هجرى قمرى.
۴- مروان بن حکم، ۹ ماه از سال ۶۵ هجرى قمرى.
۵- عبدالملک بن مروان، ۶۵ تا ۸۶ هجرى قمرى.
۶- ولید بن عبدالملک، ۸۶ تا ۹۶ هجرى قمرى.
۷- سلیمان بن عبدالملک، ۹۶ تا ۹۹ هجرى قمرى.
۸- عمر بن عبدالملک، ۹۹ تا ۱۰۱ هجرى قمرى.
۹- یزید بن عبدالملک، ۱۰۱ تا ۱۰۵ هجرى قمرى.
۱۰- هشام بن عبدالملک، ۱۰۵ تا ۱۲۵ هجرى قمرى.
۱۱- ولید بن یزید بن عبدالملک، ۱۲۵ تا ۱۲۶ هجرى قمرى.
۱۲- یزید بن ولید بن عبدالملک، ۲ ماه و ۱۰ روز، از سال ۱۲۶ هجرى قمرى.
۱۳- ابراهیم بن ولید بن عبدالملک، ۷۰ روز از سال ۱۲۶ هجرى قمرى.
۱۴- مروان بن محمّد، مشهور به مروان حمار، ۱۲۶ تا ۱۳۲ هجرى قمرى.
(بر گرفته از «سیره پیشوایان»).
الف- قیام هاى خوارج بر ضد بنى امیّه
حکومت بنى امیّه مملوّ از طوفانها و قیامها و شورشهایى از جانب خوارج بود:
۱- درست پس از حرکت امام حسن(علیه السلام) از کوفه به سمت «حجاز» و ورود معاویه به «کوفه» یک گروه پانصد نفرى از «خوارج» به سرکردگى «فروه بن نوفل» در برابرش قیام کردند.(۱)
۲- «عروه بن حدیر» معروف به «عروه بن ادیه» شخصیّت دیگرى از همین خوارج بود، که با اصحابش بر «معاویه» شورید و «زیاد» او را به قتل رساند.
۳- «نجده بن عویم حنفى» سومین نفر از رؤساى خوارج بود که با یارانش در برابر حکومت معاویه قیام کرد و بر «یمامه»، «یمن»، «طائف»، «عمّان»، «بحرین» و «وادى تمیم و عامر» تسلّط یافت.
۴- «مستورد بن سعد تمیمى» چهارمین نفر از این طائفه است که بر «مغیره بن شعبه» والى معاویه در کوفه حمله برد و «مغیره»، «معقل بن قیس» را براى مقابله با او فرستاد که هر دو با ضربه یکدیگر از پاى در آمدند.(۲)
۵- پنجمین نفر «حوثره اسدى» است که با گروهى از خوارج در سال قحطى بر «معاویه» شورید و «معاویه» سپاهى از کوفه براى دفع او گسیل داشت; «حوثره» خطاب به آنان گفت: «اى دشمنان خدا! شما دیروز براى انهدام حکومت معاویه با او جنگیدید و امروز براى استحکام پایه هاى حکومتش». «حوثره» در این نبرد کشته شد و نیروهایش پراکنده شدند.
۶- «قریب بن مرّه ازدى» و «زحّاف طائى»، از عابدان و مجتهدان «بصره» بودند که در زمان معاویه بر «زیاد» خروج کردند(۳).
۷- «نافع بن ازرق حنفى» و «نجده بن عامر» دو فرد دیگر از خوارج بودند که قیام کردند و به «بصره» حمله بردند; در این نبرد شدید «ابن عبیس» امیر بصره و «نافع» هر دو کشته شدند. این نبرد به «جنگ دولاب» معروف، و از جنگهاى مشهور خوارج است.
۸- «عبیداللّه بن بشیر بن ماحوز یربوعى» پس از قتل «نافع» امور خوارج را عهده دار شد و در این راه جنگید.(۴)
۹- «زبیر بن على سلیطى» در «بصره» فرود آمد و مردم «بصره»، «اهواز» با رغبت و ترس به او پیوستند و در برابر حکومت مرکزى قیام نمودند(۵).
۱۰- «قطرى بن فجائه مازنى» از جمله افرادى است که بر ضدّ معاویه به پاخاسته است; هنگامى که «زبیر بن على» کشته شد، خوارج مى خواستند «عبیده بن هلال» را رئیس خود قرار دهند (و برنامه مبارزه را ادامه دهند) ولى او گفت: «قطرى بن فجائه» از من بهتر است. لذا با او بیعت کردند.(۶)
۱۱- «عبد ربّه صغیر» که در همان زمان «قطرى» جمع کثیرى با او بیعت کردند و در نبرد با «مهلب» کشته شد.(۷)
۱۲- «شبیب بن یزید شیبانى» که قیامش در سرزمین «موصل» و «جزیره» بود; «حجّاج» با او از درِ نبرد درآمد، و او جمع زیادى از سپاه «حجّاج» را به قتل رساند.(۸)

۱٫ البدایه و النهایه، جلد ۸، صفحه ۲۴٫
۲٫ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، جلد ۴، صفحه ۱۳۲، ۱۳۴٫
۳٫ همان مدرک، صفحه ۱۳۵٫
۴٫ همان، مدرک، صفحه ۱۴۴٫
۵٫ همان مدرک، صفحه ۱۴۴٫
۶٫ همان مدرک، صفحه ۱۶۷٫
۷٫ همان مدرک، صفحه ۱۶۷٫
۸٫ البدایه و النهایه، جلد ۹، صفحه ۱۷٫
ب- قیام گروههاى دیگر در برابر بنى امیّه
۱- قیام «حُجر بن عدى» در برابر «مغیره بن شعبه» والى معاویه در کوفه. «مغیره» در خطبه هاى خود نسبت به امام على(علیه السلام) بدگویى مى کرد و از «عثمان» و طرفدارانش تمجید مى نمود; «حجر» در برابر این عمل ایستاد و سرانجام با طرفدارانش در «مرج عذراء» (نزدیکى شهر شام) به وسیله معاویه -پس از دادن تأمین- شهید گردید(۱).
۲- امام «ابا عبداللّه الحسین، سیّد الشّهداء» علیه آلاف التّحیه و الثّناء، در برابر «یزید» در محرّم سال ۶۱ قیام نمود و با همه یارانش شهید شد.(۲)
۳- «عبداللّه بن زبیر» در مکّه قیام نمود; یزید را خلع، مردم را به بیعت با خود دعوت نمود، و والى یزید را از مکّه خارج ساخت.(۳)
۴- قیام مردم مدینه به رهبرى «عبداللّه بن حنظله» که به واقعه «حرّه» معروف است; این قیام در ذى الحجّه سال ۶۳ اتفاق افتاد; سپاه یزید به سرکردگى «مسلم بن عقبه» بر مدینه وارد شد و مردم آن شهر را قتل عام نمود.(۴)
۵- «قیام توّابین»; گروهى که پس از شهادت ابا عبداللّه الحسین(علیه السلام) از عدم همکارى با او پشیمان شده، توبه کردند و تصمیم گرفتند به پاخیزند و جبران این تقصیر خود را بنمایند; آنها حدود هفده هزار نفر شدند و به فرماندهى «سلیمان بن صرد» در سال ۶۵ در «عین الورده» به خون خواهى امام حسین(علیه السلام)پرداختند.(۵)
۶- قیام «مختار بن ابى عبیده ثقفى»; وى پس از «سلیمان بن صرد» با اعطاى فرماندهى به «ابراهیم بن مالک بن حارث» او را به نبرد با «عبیداللّه بن زیاد» فرستاد، و ابراهیم موفق شد او را و بزرگان دیگرى از طرفداران بنى امیّه را به قتل برساند و مختار به دنبال آن، قاتلان امام حسین(علیه السلام) را یکى پس از دیگرى به سزاى اعمال خود رسانید.(۶)
۷- قیام «مصعب بن زبیر» که با همراهى جمعى از اهل عراق به پاخاست و با «عبیداللّه زیاد» نبرد را شروع کرد; ولى به او وفا نکردند و شکست خورد.(۷)
۸- قیام «عبدالرّحمان بن محمّد اشعث» در سیستان; او نخست از طرف «حجّاج» فرماندار آنجا بود ولى مورد خشم واقع شد، او را تهدید نمود، او هم «حجّاج» را خلع کرد و با جمعیّتى بیعت نمود و به نبرد با «حجّاج» برخاست. در «اهواز» به یکدیگر رسیدند و نبرد سختى بینشان درگرفت، این حادثه در سال ۸۳ هجرى قمرى واقع شد.(۸)
۹- در سال ۱۰۲، «آل مهلب» در برابر «یزید بن عبدالملک» به پاخاستند; حدود یکصد و بیست هزار نفر با «یزید بن مهلب» بیعت نمودند، و «یزید بن عبدالملک» برادرش «مسلمه بن عبدالملک» را براى نبرد با او گسیل داشت و جنگ سختى بین آنها در گرفت که در مرحله اوّل به هزیمت شامیان انجامید.(۹)
۱۰- «سلیمان بن کثیر خزاعى» و یارانش در سال ۱۱۱ در خراسان قیام کردند و مردم را به بیعت با «بنى هاشم» دعوت نمودند، که جمعیت بسیارى به این خواسته پاسخ مثبت دادند.(۱۰)
۱۱- قیام «زید بن على بن الحسین(علیه السلام)» در برابر «هشام بن عبدالملک» است که در اوائل ماه صفر سال ۱۲۱ به شهادت رسید. نخست قرّاء و اشراف اهل عراق با او بیعت کردند، ولى به هنگام نبرد با «یوسف بن عمر ثقفى» عامل عراق، فرار کردند; «زید» پس از مقاومت بسیار و زخم هاى فراوان شهید شد; جسدش را پس از دفن بیرون آورده، سرش را جدا کردند، بدنش را به دار زدند و پیکرش را پس از آن به آتش سوختند.(۱۱)
۱۲- قیام «یحیى بن زید». او با هفتاد نفر در برابر سپاه ده هزار نفرى «نصر بن سیّار» ایستاد، آنها را شکست داد و فرمانده آنها را به قتل رساند; پس از آن، سپاه دیگرى به نبرد با او فرستادند; در این نبرد او و تمام یارانش شهید گشتند.(۱۲)
۱۳- «ضحّاک بن قیس حرورى» نیز از جمله کسانى است که قیام نمود و با «عبداللّه بن عمر بن عبدالعزیز» درگیر شد، و بر «واسط»، «موصل»، «نصیبین، و «حرّان» تسلط یافت. «ضحّاک» در سال ۱۲۷ کشته شد و سپاه او متفرّق شدند.(۱۳)
۱۴- «ابوحمزه، مختار بن عوف حرورى أَزْدى»، از کسانى است که قیام نموده و بر «مدینه» تسلّط یافت و از آنجا به قصد تسلّط بر «شام» حرکت کرد، که در بین راه با نیروهاى «مروان حمار» درگیر شد، رو به هزیمت نهادند و به «مدینه» بازگشتند.(۱۴)
۱۵- در سال ۱۲۹ قیام «ابراهیم بن محمّد امام» و «ابو مسلم خراسانى» اتّفاق افتاده است.(۱۵)

۱٫ البدایه و النهایه، جلد ۸، صفحه ۵۴٫
۲٫ تاریخ یعقوبى، جلد ۲، صفحه ۲۴۵٫
۳٫ همان مدرک، صفحه ۲۴۷٫ ۴٫ تتمّه المنتهى، صفحه ۵۸٫
۵٫ البدایه و النهایه، جلد ۸، صفحه ۲۷۶٫
۶٫ تاریخ یعقوبى، جلد ۲، صفحه ۲۵۹٫
۷٫ البدایه و النهایه، جلد ۸، صفحه ۳۴۶٫
۸٫ تاریخ یعقوبى، جلد۲، صفحه ۲۷۷٫ ۹٫ البدایه و النهایه، جلد ۹، صفحه ۲۴۶ و تتمّه المنتهى، صفحه ۱۱۶٫
۱۰٫ تاریخ یعقوبى، جلد ۲، صفحه ۳۱۹٫
۱۱٫ تتمّه المنتهى، صفحه ۱۲۴-۱۲۷٫
۱۲٫ البدایه و النهایه، جلد ۱۰، صفحه ۷٫ ۱۳٫ تاریخ یعقوبى، جلد ۲، صفحه ۳۳۸٫
۱۴٫ همان مدرک، صفحه ۳۳۹٫
۱۵٫ البدایه و النهایه، جلد ۱۰، صفحه ۳۲٫
برگرفته از کتاب شرح نهج البلاغه نوشته آیت الله ناصر مکارم شیرازی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *